باز امشب در دفتر خاطراتم نوشتم..
باز امشب در دفتر خاطراتم نوشتم..
از آن روز بارانی که گل نرگس در دستانم بود ..
از آن دعا های زیر باران..
از آن دشت احساس پنهان در قلبم..
گلی که روز بعد به او دادمش گلی که تمان احساسلت من در آن نهفته شده بود... وفقط او می توانست بفهمد ... گلی که عطر آن بوی مستانه شب های بی خوابی من است و قلب من حتی با یک گلبرگ ان هم زنده می ماند ..
او گل را بوسید و بویید و من چند ساعت بعد یواشکی یکی از گل هایش را کندم چون می دانستم او امشب نمی ماند پس لا اقل بگذار با بوی گلش بخوابم...آری این است قصه ی هر شب من
از آن روز بارانی که گل نرگس در دستانم بود ..
از آن دعا های زیر باران..
از آن دشت احساس پنهان در قلبم..
گلی که روز بعد به او دادمش گلی که تمان احساسلت من در آن نهفته شده بود... وفقط او می توانست بفهمد ... گلی که عطر آن بوی مستانه شب های بی خوابی من است و قلب من حتی با یک گلبرگ ان هم زنده می ماند ..
او گل را بوسید و بویید و من چند ساعت بعد یواشکی یکی از گل هایش را کندم چون می دانستم او امشب نمی ماند پس لا اقل بگذار با بوی گلش بخوابم...آری این است قصه ی هر شب من
- ۱.۹k
- ۰۹ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط