دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون
قسمــت نهــم
هفدهم جولای
رز آبیِ من، در باغِ رهگذران.
پریشب میان چندین شاخه گل رقصان قدم میزدم. ناگهان چشمم به رزِ آبی رنگی افتاد.
در میان گلبرگ های نازکش، چیزی در من شکل گرفت. احساسی که هیچگاه به کلمات محدود نشد.
برای من، آن رز آبی خاص ترین گل بود. در میان انبوهی از رز ها، چشم من فقط آن شاخه گل رز آبی رنگ را می‌دید.
اما برای رز آبی رنگ، من رهگذری چون دیگر رهگذران بودم. رهگذری که دل به گلبرگ های نازک و ابریشمی آبی رنگ او باخته بود.
آخر کدام رهگذری می‌توانست از باغ گل ها گذر کند و دل به رز آبی نسپارد؟
حریص شدم. عطر خوش رز را فقط برای خویش می‌دانستم.
میخواستم تنها کسی که میتواند گلبرگ ابریشمی رز را نوازش کند دستان من باشد.
انگشتانم دور شاخه ی نحیف و شکننده‌اش حلقه زدند تا ریشه اش را از خاک در آوردند.
اما ناگهان دستم عقب کشید. ترجیح میدادم رزم را شاداب، اما در دستان خاک ببینم تا پژمرده در دستان خودم.
عاقبت طمع من پژمردگی زیبا رزم بود..
هر روز، هر ساعت و هر دقیقه زیبا رزم را از دور تماشا می‌کنم. موج احساسات من رز را پژمرده میکرد. ریشه اش را از خاک میگسست و شاخه اش را میشکست.
سیل احساساتم را به قلمم سپردم. آن گاه قلمم احساسات را بلعید و شروع به نوشتن کرد. انقدر نوشت که درد دستم جایگزین درد روحم شود. احساسات من چون جوهری روی کاغذ شدند. اینگونه هم رز در امان می ماند و هم احساسم.
خندیدم؛ رزِ من در باغ همسایه بود و همچنان خود را مالکش میدانستم.
رز من همین نزدیکی، در باغ همسایه بود. پس چگونه انقدر دور و دست نیافتنی به نظر می آمد؟

میدانی رز آبی چه معنا دارد؟ همان ارزوی غیرممکن و دست نیافتنی:)
تقدیم به زیبا رز من، در باغ همسایه.
دیدگاه ها (۱۶)

فقط برای نوشتن تو دفترم زیادی خسته بودم:)

𝐖𝐡𝐞𝐫𝐞 𝐃𝐚𝐧𝐜𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐌𝐮𝐬𝐢𝐜 𝐂𝐚𝐧𝐧𝐨𝐭 𝐑𝐞𝐚𝐜𝐡p3۴جونگکوک با چشم های گشاد...

اول : یک گیاه داره تلاش می‌کنه انسان باشه ، ولی نمی‌داند این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط