روزی برای آرامش

روزی برای آرامش
پارت ۶

+:نشستیم توی ماشین و بعد ۱ ساعت رسیدیم خونه....
خیلی خونش بزرگ بود و دهنم باز مونده بود

×:بزرگه نه... ولی هیچی توش نیست..
بردمش داخل خونه بهش گفتم برو وسایلترو توی اون اتاق بالا بزار لباستم عوض کن..

+:باشه ...ممنون

×:اتقدر عصبی و خسته بودم که خودمو انداختم روی کاناپه....
بعد ۴ دیقه ا/ت اومد پایین...

+:خوابیدی.؟؟

×:نه بیدارم ... یکم خستم...
ولی هرجور بهش فکر میکنم بیشتر عصبی میشم چطور یه پدر دخترشو به یه حرومزاده میفروشه...؟
کرواتمو در آوردم احساس خفگی میکردم....
تازه چندبار  برای ماموریت‌ که رفتم توی قمار خونه دیدمش...

+:میگم جدا ازین بحثا از مامانم خبر ندارم ....
۲ ساعت بود نیومده بود خونه‌.....

×:سریع بلند شدم ... خوب بهش زنگ بزن  بدودووو... این واقعا عجیبه..‌

+:باشه ... بعد چندبار بوق خوردن بار آخر جواب داد... گذاشتم روی بلندگو ... سلام مامان حالت خوبهههه؟؟چرا جواب نمیدی..؟

+م:ببخشید اومدم دیدم بابات خیلی مسته میگفت که با پسر عموت رفتی و برنمیگردی ..‌‌؟

+:راست میگه .. دیگه برنمی گردم خونه...

م+:اونوقت چرا؟؟
+:وقتی یه پدر دخترشو توی قمار میفروشه چه انتظاری داری .‌...

تازه فردا منو جونگ کوک ازدواجمون ثبت میکنم..

منتظر پارت بعد باشید....
دیدگاه ها (۰)

پارت ۸ رمان. (ازدواج اجباری) داشتم میرفتم سمت خونه که تلفنم...

☆چند پارتی☆☆پارت: ۰۴☆☆وقتی دخترتون.....☆رفتی سمت هی‌را و دست...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

#معشوقه_آلفا

#سناریو_استری_کیدزموضوع: وقتی با رفیقت رفتی بیرون ساعت 3 نصف...

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:3📱 صبح روز بعد، ات با چشم...

گل خونی 🥀پارت 48+ بیبی انقدر داد بیداد نکن وگرنه - بزارم زمی...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۳روز چهارم، لیا از وقتی چشم‌هاش رو باز...

پارت 4۳ روز بعدویو لیواز دانشگاه داشتم برمیگشتم خونه توی راه...

عشق مافیا:)))پارت پنج فلش بک به توی خونه: ات کمی خسته و گشنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط