به سمت برکه قورباغه ها راه افتادم...خونه ام دختر عجیب رو
به سمت برکه قورباغه ها راه افتادم...خونه ام دختر عجیب رو راحت پیدا کردم و وارد شدم...ناگهان یکی داد زد...واییییی اومدی؟؟
خندیدم و برگشتن.. گفتم:چرا نیام؟؟راستی اسمت چیه؟
گفت:جنی..جنی ادرسا....تو چی؟
-منم زوتلا هستم..
_خیل خوب زوتلا الان مراسم شروع میشه
یه لباس گلبهی ساده بهم داد...تنم کردم و بهش گفتم:قشنگه ولی سادس
لباس خودش یه لباس نارنجی ساده بود..خندید و گفت:تو باید تزیین کنی..بجمب
دستی به لباسامون کشیدم و گلهای رز رنگی اریب روی لباس بوجود اوردم...خندید و گفت:همینجا وایستا تا بیام
رفت و زود اومد...لباساشو عوض کرده بود...تا اومدم بگم چرا چند تا دختر و پسر دیگه هم اومدن بیرون...همشون ریختن سرم و منو گرفتن...جنی اومد سمتم دستش رو روی گردنبندم گذاشت
گفت:ساده باوری
خندیدم و برگشتن.. گفتم:چرا نیام؟؟راستی اسمت چیه؟
گفت:جنی..جنی ادرسا....تو چی؟
-منم زوتلا هستم..
_خیل خوب زوتلا الان مراسم شروع میشه
یه لباس گلبهی ساده بهم داد...تنم کردم و بهش گفتم:قشنگه ولی سادس
لباس خودش یه لباس نارنجی ساده بود..خندید و گفت:تو باید تزیین کنی..بجمب
دستی به لباسامون کشیدم و گلهای رز رنگی اریب روی لباس بوجود اوردم...خندید و گفت:همینجا وایستا تا بیام
رفت و زود اومد...لباساشو عوض کرده بود...تا اومدم بگم چرا چند تا دختر و پسر دیگه هم اومدن بیرون...همشون ریختن سرم و منو گرفتن...جنی اومد سمتم دستش رو روی گردنبندم گذاشت
گفت:ساده باوری
- ۲.۱k
- ۲۰ شهریور ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط