رمان : احساسی از جنس آرامش ...

رمان : احساسی از جنس آرامش ...


" فصل سوم "


_ نه !
_ راس میگی ؟
_ اره بخدا گوشی ندارم منظورت چیه ؟ !
بدون هیچ حرفی دوباره به گشتن اتاق مشغول شد ...
گفتم : لطفا برو بیرون از اتاقم نادیا ...!!!
_ خوشم نمیاد بهم دستور میدی ؟!
_ دستور ندادم فقط خوشم نمیاد تو توی اتاقم باشی ...!
_ نمیرم ...!
_ برو سرم درد میکنه این خط کش فلزی رو همش نزن روی میز ...؟
_ به تو چه !
_ از اتاقم همین الان برو بیرون نادیا ؟؟؟
_ نمیرررررم
_ خیلی بی ادبی .
_ به خودم ربط داره !!! یادت نیست اون روز گوشی مامان رو برات آوردم تا با علی حرف بزنی ...؟ خودت که ازم بد تری ؟؟!!
_ منت نزار هر دو تامون ازت تشکر کردیم
_ منت میزارم به تو چه ؟؟
_ خیلی پستی برات متاسفم .
_ همچنین !
حرفی نزدم تا خودش از اتاق بره بیرون و بالاخره از اتاق رفت بیرون ...
بغضم گرفته بود و دوباره گریه کردم از این کسی تو این خونه نیست که درکم بکنه کسی نیست حرفام رو گوش بده و بهم اهمیت بده ... اصلا برای کسی مهم نبودم پس چرا زنده باشم ؟؟؟ پس بهتره بمیرم !!!
نه برای علی هم که شده باید زنده بمونم باید تلاش کنم ...! اما اخه هیچ راهی نبود که با علی باشم شاید دیگه هیچ وقت نتونم صدای عشقم رو بشنوم ... هعی ... شاید دیگه هیچ وقت نتونم خبری از علی داشته باشم و همیشه این نگرانی کشنده همراه من باشه ...!
یعنی تا کی ازش بیخبر باشم ... تا همیشه ؟؟
نمیدونستم هیچی نمیدونستم حاضر بودم این همه بیخبری رو تحمل کنم ولی آخرش به علی برسم ... چشام گرم شده بود و خوابم برد ... چه شب سخت و چه روز تلخی بود ...
صبح با صدای ساعت کوکی که کنار تختم بود بیدار شدم ساعت 5 رو نشون میداد از جام بلند شدم و لامپو روشن کردم و رفتم بیرون وضو گرفتم چون هوا سرد بود خودم رو پوشوندم تا سرما نخورم اومدم توی اتاقم نمازمو خوندم و واسه مدرسه آماده شدم صبحونمو نتونستم بخورم و منتظر شدم تا دوستام ( نرجس . ملبا . آرمیتا ) بیان دنبالم تا با هم بریم مدرسه .... بعد از مدت کوتاهی صدای ایفون توی خونه پیچید و رفتم در رو باز کردم و همراه بقیه به سوی مدرسه رفتیم .
من : امروز از خیابون بریم ؟؟ چطوره ؟؟
نرجس: فکر خوبیه این کوچه ها پر ازآب و گل اند ؟ " تازه بارون باریده بود "
ملیا و ارمیتا گفتند باشه و هر چهار نفر وارد خیابون شدیم با این که راه مدرسون طولانی تر میشد ولی بهتر از این چاله چوله های توی کوچه بود !!!
آرمیتا گفت : تازه آخر مهره چقدر هوا سرد شده زمستون چیکار کنیم ؟
من گفتم : بارونی که باریده هوا رو این قدر سرد کرده .
تو دلم گفتم : ولی واقعا هوا سرده ...
در همین لحظه نرجس پرسید ؟ بچه ها درس خوندین ؟!
ملیا با بی حوصلگی سری تکان داد و گفت : فیزیک رو یه دور کردم اما نتونستم حای لای کتاب ریاضی رو باز کنم ...
آرمیتا که در نگاهش دلهره امتحان دیده میشد گفت : من خوندم اما چیزی نفهمیدم .
نگاه نرجس به طرف من بود , آهی کشیدم و گفتم : نه .
ملیا مشت آرومی به بازوم زد و گفت : چرا درس نمیخونی عاطفه به خدا حیفه همین مخی که داری ؟؟
نرجس و آرمیتا با تکان دادن سر حرف ملیا رو تایید کردند . نگاهشون هنوز به طرف من بود که گفتم : حوصله درس خوندن ندارم .
و بعد نگاهم رو به زمین دوختم و تا آخر راه سکوت کردم و به حرف بچه ها گوش میدادم ...
خودمم میدونستم دختر باهوش و با استعدادی هستم ( باهوش ترین بچه بابام من بودم اما حیف که درس نمیخوندم ) چون بعضی وقتا دبیرامون بلافاصله بعد درس دادن میپرسیدن و من به بصورت داوطلب جواب میدادم و یا فیزیک و ریاضی وقتی که درس میدادن چند نفر رو میاوردن پای تخته و من بصورت داوطلبانه میرفتم پای تخته و خیلی قشنگ توضیح میدادم بطوری که حتی دبیر فیزیکمون به وجو در میومد ... به مدرسه رسیده بودیم زنگ اول ادبیات داشتیم درس پنجم رو درس داد اقای ادبیات اقایی بسیار بسیار مهربان و خوش برخورد بود که فوق العاده درس دادنش عالی بود ... زنگ دوم ریاضی داشتیم
.
.
.
ادامه دارد ...
دیدگاه ها (۴)

The unwanted Roommate ___________________________ویو پارک یو...

part 6که یهو مچ دستم کشیده شد و دوباره برگشتم سرجام سرمو بال...

همسر غیره منتظره

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

p3*بعد از چند دقیقه اومدن خونهجیهوپ:سلاممم ما اومدیمهه جین:س...

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒 وسط برگه از شدت فشار مداد مشکی سوراخ ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط