فصل هفدهم

فصل هفدهم
مات شدم.تو دلم خالی شد!امیر به من گفت عشقم؟!!!!!!!!!!گفت عشقم!!!!!به جونِ ننم گفت عشقم!!!!!!!!!!!وایییییییی!!!!!!!جی ــــــــــغ!
میخواستم برگردم و دستامو دورِ گردنِش حلقه کنم و تا جا داره ماچش کنم!
خاک برسرت الناز!نباید انقدر سریع گاف بدی خره!
.برایِ اینکه حواسشو از اینکه نوبتِ منه تا اعتراف کنم پرت کنم گفتم:
-پس پرند چی؟
-پرند چی؟!
-مگه پرند رو دوست نداری؟
-نه.
انقدر قاطع گفت نه که با تعجب سریع برگشتم که باعث شد کلیپسم به بینیش بخوره و اخِش بلند بشه!خندم گرفت!من تا بینیه اینو مثلِ بینیه الیاس ده دوازده بار نشکونم دلم خنک نمیشه.
-ببخشید.
خندید.
سریع سوال جوابو از سر گرفتم:
-یعنی چی دوسش نداری!؟انقدر سریع تغییرِ رویه دادی؟!تا اونجا که یادمه پارسال دو بار منو جایِ پرند دیدی!یعنی در این حد عاشق بودی!انقدر زود فارغ شدی؟!
یه نگاه بهم انداخت و گفت:
-چی دوست داری بشنوی که انقدر سوال جواب میکنی؟
-همه چیو.
-خب حداقل بریم بشینیم!
سریع کفشامو در اوردم و سمتِ مبل حرکت کردم...امیر به حرکتِ با عجلم خندید و اهسته سمتم اومد.بمیری چقدر فس فس میکنه واسه من!
گوشه ی مبل نشست!در دورترین نقطه از من!نکنه اینم هیجانمو حس کرده ترسیده بهش دست درازی کنم!لبمو گزیدم تا نزنم زیرِ خنده.خاک برسرم!
اما امیر رویِ مبل دراز کشید و سرشو رویِ رونِ پام گذاشت!سرخ شدم از خجالت!خواستم پاشم که دستمو گرفت و سرشو رویِ پام بیشتر فشار داد و گفت:
-نرو!کاریت ندارم که.
بمیری که خجالتم سرت نمیشه خرسِ گنده!بابام به جایِ من باید به تو بگه خرسِ گنده!والا!با این سن و سالش خودشو برام لوس میکنه!ایش!
-اگه انقدر وول بخوری نمیگما!سرم درد گرفت!
یه کوفتِ زیر لبی نثارش کردم و صاف سرِ جام نشستم!خندید و گفت:
-شنیدم.
حرصی شدم:
-اَه!یه میخوای حرف بزنیا ببینم منو کچل میکنی یا نه!
-به اعصابِ خودت مسلط باش من زنِ کچل دوست ندارم!
آبِ دهنمو قورت دادم!وایی!این یه بار دیگه احساسات دَر کنه خودمو اویزونش میکنم جدا شدنمم با خداست!
وقتی چهرمو دید ریز خندید وگفت:
-البته ما کچلتم میخوایم خانومی!
فقط دوست داشتم یه ایینه جلوم بگیرم ببینم در چه حد لبو شدم که از صورتم احساس میکردم اتیش میزنه بیرون!
وقتی سکوتمو دید چشماشو بست .خواستم بگم دِ بیا!به جا حرف که داری میخوابی خیره سر !که صداش بلند شد:
-بهت که گفتم!به خواستِ ایدا به خواهرِ دوستِش ،پرند، نقاشی یاد میدادم.
فکم باز موند!اِه نقاشی؟!گفته بود!؟نه نگفته بود!
-اوایل فقط به چشمِ یه شاگرد میدیدمش!شاگردی که هیچ وقت قبول نمیکردم!در اصل یه استثنا بود!اما اخلاقِش...روحیاتِش علاقه ی وافری که به یادگیریه کشیدنِ چهره نشون میداد و طرزِ تفکراتِش توجهمو به خودش جلب کرد!ازش خوشم میومد!یه دخترِ ساده بود که حتی موقعِ یادگرفتن و موقعی که میخواستم واسش توضیح بدم چی کار کنه هیچ وقت مستقیم به چشمام نگاه نمیکرد!موقعی که حرف میزدم یا به دستم خیره میشد یا به بوم!از حجب و حیاش خیلی خوشم اومده بود.از نوع حرف زدنِش.این که با مکث جوابِ هرچیزیو میده و اونقدر جواباش همه جانبه بود که هیچ کس نمیتونست مثلِ اون سنجیده صحبت کنه!خیلی خانوم تر از سنش بود...
یه نفسِ عمیق کشید:
-اصلا نفهمیدم کجا دلم سُرید...ولی شاید اسمِ واقعیش سُریدن نبود!الان که فکر میکنم میبینم فقط از برخورداش خوشم اومده بود!از اینکه یه دختر با این همه امتیازاتِ مثبت بود!خب ....هیچ پسری نیست از همچین دختری بگذره!اونقدر چشممو گرفته بود که یادم رفت هر ادمی یه سری بدی هم داره!انگار باورم شده بود پرند، الهه است و هیچ خطایی ازش سر نمیزنه!.....البته شاید اسمشو نباید خطا بزارم....فقط دِلِ اونَم سُریده بود....ولی نه واسه من!واسه دوستِ داداشش....خیلی احمق بودم که فکر کردم وقتی ازش خواستگاری کردم و اون جوابِ مثبت داد، به خاطره خودمه!.....اما اون فقط میخواست مهدیار دوستِ داداششو به خودش بیاره!...

نا خواسته دستم بینِ موهاش رفت و شروع به بازی با موهاش کردم.با این حرکتم یه لبخندِ عمیق زد و همونطور چشم بسته ادامه داد:
-دو ماه نامزد بودیم!هفته ی بعدِ نامزدیمون مهدیار به خودش اومده بود...اما به وضوح استیصالِ پرند رو احساس میکردم.....من یه مرد بودم...یه ادم با ضریبِ هوشیه بالا!خَر نبودم نفهمم....اما اُمید به خودم داده بودم که یه زنِ متاهل هیچوقت خیانت نمیکنه!میگفتم وقتی به من جوابِ مثبت داده خیالِ مهدیار و از ذهن و فکرش بیرون کرده...اما خب ....مثلِ اینکه اشتباه میکردم....روزِ عروسی به خیالِ اینکه میرم دَمِ ارایشگاه و عروسم رو میبینم کلی خوشحال بودم!کُلی وسواس به خرج داده بودم.میخواستم در نظرِ پرند بهترین باشم.اما وقتی رفتم بهم گفتن عروس رفته!
یه خنده ی اروم و کوتاه کرد!پنجه ی دستام توو موهاش قفل شد!فکر میکردم این داستانا رو باید ب
دیدگاه ها (۲)

فصل هجدهم یعنی فصل آخرماهک با جیغ گفت:-وای الناز خاک بر سرت ...

لطفااین دوست عزیزولایک ودنبال وتبلیغ کنیدhttp://www.wisgoon....

فصل شانزدهمیه مدت بود من جن شده بودم و امیر بسم الله....تا ا...

فصل پانزدهماز پله ها بالا رفتم...در رو زدم....مهسا در رو باز...

رمان: ببر من p7بعد از ۷ ساعت مدرسه...

....me:

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط