بی همگان به سر شود
بی همگان به سر شود
بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم
جای دگر نمی شود
بی تو برای شاعری
واژه خبر نمی شود
بغض دوباره دیدنت
هست و به در نمی شود
فکر رسیدن به تو
فکر رسیدن به من
از تو به خود رسیده ام
اینکه سفر نمی شود
بی همگان به سر شود
بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم
جای دگر نمی شود
دلم اگر به دست تو
به نیزه ای نشان شود
برای زخم نیزه ات
سینه سپر نمی شود
صبوری و تحملت
همیشه پشت شیشه ها
پنجره جز به بغض تو
ابری و تر نمی شود
بی همگان به سر شود
بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم
جای دگر نمی شود
صبور خوب خانگی
شریک ضجه های من
خنده خسته بودنم
زنگ خطر نمی شود
حادثه یکی شده
حادثه ای ساده نبود
مرد تو جز تو از کسی
زیر و زبر نمی شود
بی همگان به سر نمی شود
به تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم
جای دگر نمی شود
به فکر سرسپردنم
به اعتماد شانه ات
گریه بخشایش من
که بی ثمر نمی شود
همیشگی ترین من
لاله نازنین من
بیا که جز به رنگ تو
دگر سحر نمی شود
بی همگان به سر شود
بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم
جای دگر نمی شود
(1356) 1977
"داریوش"
بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم
جای دگر نمی شود
بی تو برای شاعری
واژه خبر نمی شود
بغض دوباره دیدنت
هست و به در نمی شود
فکر رسیدن به تو
فکر رسیدن به من
از تو به خود رسیده ام
اینکه سفر نمی شود
بی همگان به سر شود
بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم
جای دگر نمی شود
دلم اگر به دست تو
به نیزه ای نشان شود
برای زخم نیزه ات
سینه سپر نمی شود
صبوری و تحملت
همیشه پشت شیشه ها
پنجره جز به بغض تو
ابری و تر نمی شود
بی همگان به سر شود
بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم
جای دگر نمی شود
صبور خوب خانگی
شریک ضجه های من
خنده خسته بودنم
زنگ خطر نمی شود
حادثه یکی شده
حادثه ای ساده نبود
مرد تو جز تو از کسی
زیر و زبر نمی شود
بی همگان به سر نمی شود
به تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم
جای دگر نمی شود
به فکر سرسپردنم
به اعتماد شانه ات
گریه بخشایش من
که بی ثمر نمی شود
همیشگی ترین من
لاله نازنین من
بیا که جز به رنگ تو
دگر سحر نمی شود
بی همگان به سر شود
بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم
جای دگر نمی شود
(1356) 1977
"داریوش"
- ۳.۶k
- ۲۵ مهر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط