𝑰𝒄𝒚 𝑯𝒆𝒂𝒓𝒕, 𝑺𝒐𝒖𝒍 𝒐𝒇 𝑺𝒑𝒓𝒊𝒏𝒈
𝑰𝒄𝒚 𝑯𝒆𝒂𝒓𝒕, 𝑺𝒐𝒖𝒍 𝒐𝒇 𝑺𝒑𝒓𝒊𝒏𝒈
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐
الورا از همان روزی که چشم به دنیا باز کرده بود، با دیگر کودکان دهکده تفاوت داشت.
در سرزمینی که حتی کوچکترین بچهها هم نشانهای از قدرتشان بروز میدادند، او هیچ توانایی خاصی نداشت. نه میتوانست شعلهای میان انگشتانش روشن کند، نه آب را به حرکت دربیاورد و نه حتی نور کوچکی از دستانش بیرون بدهد.
در ابتدا کسی به این موضوع اهمیت چندانی نمیداد. همه تصور میکردند قدرتش دیرتر بیدار میشود.
اما وقتی سالها گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد، نگاه مردم به او تغییر کرد.
بچههایی که زمانی با او بازی میکردند، کمکم از جمعشان کنار گذاشتندش. بعضیها با تمسخر صدایش میزدند و بعضی دیگر طوری رفتار میکردند که انگار اصلاً وجود ندارد.
یک روز، وقتی الورا برای بازی به میدان دهکده رفت، پسرکی که میتوانست شعلههای کوچکی از نوک انگشتانش بیرون بدهد، جلویش را گرفت.
با خنده گفت: «باز اومدی بازی کنی؟»
الورا لبخند کمرنگی زد.
«آره. چرا؟»
پسرک به دستهای خالی او نگاه کرد و گفت: «تو که هیچ قدرتی نداری! اصلاً چرا اینجایی؟ تو به دهکدهی الههها تعلق نداری.»
چند نفر از بچهها خندیدند.
الورا چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت و از آنجا دور شد.
تمام مسیر برگشت به خانه را در سکوت طی کرد. سعی میکرد به حرفهای آنها فکر نکند، اما هرچه بیشتر تلاش میکرد، صدایشان واضحتر در ذهنش تکرار میشد.
وقتی به خانه رسید، مادربزرگش را کنار پنجره پیدا کرد. پیرزن طبق معمول مشغول بافتن شالی پشمی بود.
همین که الورا را دید، لبخند زد.
«به این زودی برگشتی، عزیزم؟ فکر کردم امروز بیشتر بیرون میمونی.»
الورا کفشهایش را کنار در گذاشت و آرام به طرف او رفت.
«مادرجون...»
پیرزن از لحن صدایش متوجه شد که چیزی شده است. بافتنی را کنار گذاشت و دستش را به طرف او دراز کرد.
«بیا ببینم. چی شده؟»
الورا کنارش نشست و چند لحظه به دستهایش خیره ماند.
«چرا من هیچ قدرتی ندارم؟»
مادربزرگ چیزی نگفت.
الورا ادامه داد: «همهی بچهها یه قدرتی دارن. یکی آتیش درست میکنه، یکی آب رو کنترل میکنه... حتی بچههایی که از من کوچیکترن هم قدرت دارن. پس چرا من ندارم؟»
صدایش در آخرین جمله لرزید.
مادربزرگ او را به آغوش کشید و موهایش را نوازش کرد.
«عزیز دلم، چرا فکر میکنی نداشتن قدرت یعنی تو از بقیه کمتری؟»
الورا آرام جواب داد: «چون همه همینطوری باهام رفتار میکنن.»
پیرزن آهی کشید و صورت او را میان دستهایش گرفت.
«به حرف مردم گوش نده. بعضی گلها زودتر از بقیه شکوفه میدن، بعضیها هم به زمان بیشتری احتیاج دارن. این دلیل نمیشه که هیچوقت گل ندن.»
الورا به چشمهای مهربانش نگاه کرد.
«یعنی ممکنه یه روز قدرت منم بیدار بشه؟»
مادربزرگ لبخند زد.
«ممکنه. اما حتی اگه این اتفاق هم نیفته، تو چیزی از ارزشهات رو از دست نمیدی. یادت باشه، عزیزم؛ آدمها فقط با قدرتشون شناخته نمیشن.»
الورا سرش را روی شانهی او گذاشت و دیگر چیزی نگفت.
آن شب، وقتی مادربزرگ خوابید، الورا از پنجره به آسمان خیره شد.
ستارهها یکییکی در تاریکی ظاهر میشدند و نسیم خنکی پردهی نازک اتاق را تکان میداد.
زیر لب گفت: «اگه واقعاً یه قدرتی توی وجودم هست، پس چرا هنوز بیدار نشده؟»
جوابی نشنید.
فقط ستارهای در دوردست چشمک زد.
الورا نمیدانست آن نور کوچک چه معنایی دارد؛ همانطور که نمیدانست چرا هر بار به آسمان نگاه میکند، احساس عجیبی در قلبش شکل میگیرد.
پدر و مادرش سالها پیش، در حادثهای نامعلوم، ناپدید شده بودند.
بعضی از اهالی دهکده میگفتند آنها در کوههای مهآلود گم شدهاند. عدهای دیگر معتقد بودند که کسی آنها را با خود برده است.
اما هر بار که الورا دربارهی آن اتفاق سؤال میکرد، بزرگترها با نگاهی نگران سکوت میکردند.
هیچکس حاضر نبود حقیقت را به او بگوید.
و حالا، در حالی که الورا تمام تلاشش را میکرد تا بفهمد چرا با دیگران فرق دارد، اتفاقاتی در گوشهوکنار سرزمین در حال رخ دادن بود؛ اتفاقاتی که تعادل طبیعت را بهآرامی بر هم میزدند.
قدرتهای الهی، یکی پس از دیگری، نشانههایی از بینظمی بروز میدادند.
اما هیچکس نمیدانست ریشهی این تغییرات به دختری برمیگردد که همه او را بیقدرت میدانستند.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐
الورا از همان روزی که چشم به دنیا باز کرده بود، با دیگر کودکان دهکده تفاوت داشت.
در سرزمینی که حتی کوچکترین بچهها هم نشانهای از قدرتشان بروز میدادند، او هیچ توانایی خاصی نداشت. نه میتوانست شعلهای میان انگشتانش روشن کند، نه آب را به حرکت دربیاورد و نه حتی نور کوچکی از دستانش بیرون بدهد.
در ابتدا کسی به این موضوع اهمیت چندانی نمیداد. همه تصور میکردند قدرتش دیرتر بیدار میشود.
اما وقتی سالها گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد، نگاه مردم به او تغییر کرد.
بچههایی که زمانی با او بازی میکردند، کمکم از جمعشان کنار گذاشتندش. بعضیها با تمسخر صدایش میزدند و بعضی دیگر طوری رفتار میکردند که انگار اصلاً وجود ندارد.
یک روز، وقتی الورا برای بازی به میدان دهکده رفت، پسرکی که میتوانست شعلههای کوچکی از نوک انگشتانش بیرون بدهد، جلویش را گرفت.
با خنده گفت: «باز اومدی بازی کنی؟»
الورا لبخند کمرنگی زد.
«آره. چرا؟»
پسرک به دستهای خالی او نگاه کرد و گفت: «تو که هیچ قدرتی نداری! اصلاً چرا اینجایی؟ تو به دهکدهی الههها تعلق نداری.»
چند نفر از بچهها خندیدند.
الورا چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت و از آنجا دور شد.
تمام مسیر برگشت به خانه را در سکوت طی کرد. سعی میکرد به حرفهای آنها فکر نکند، اما هرچه بیشتر تلاش میکرد، صدایشان واضحتر در ذهنش تکرار میشد.
وقتی به خانه رسید، مادربزرگش را کنار پنجره پیدا کرد. پیرزن طبق معمول مشغول بافتن شالی پشمی بود.
همین که الورا را دید، لبخند زد.
«به این زودی برگشتی، عزیزم؟ فکر کردم امروز بیشتر بیرون میمونی.»
الورا کفشهایش را کنار در گذاشت و آرام به طرف او رفت.
«مادرجون...»
پیرزن از لحن صدایش متوجه شد که چیزی شده است. بافتنی را کنار گذاشت و دستش را به طرف او دراز کرد.
«بیا ببینم. چی شده؟»
الورا کنارش نشست و چند لحظه به دستهایش خیره ماند.
«چرا من هیچ قدرتی ندارم؟»
مادربزرگ چیزی نگفت.
الورا ادامه داد: «همهی بچهها یه قدرتی دارن. یکی آتیش درست میکنه، یکی آب رو کنترل میکنه... حتی بچههایی که از من کوچیکترن هم قدرت دارن. پس چرا من ندارم؟»
صدایش در آخرین جمله لرزید.
مادربزرگ او را به آغوش کشید و موهایش را نوازش کرد.
«عزیز دلم، چرا فکر میکنی نداشتن قدرت یعنی تو از بقیه کمتری؟»
الورا آرام جواب داد: «چون همه همینطوری باهام رفتار میکنن.»
پیرزن آهی کشید و صورت او را میان دستهایش گرفت.
«به حرف مردم گوش نده. بعضی گلها زودتر از بقیه شکوفه میدن، بعضیها هم به زمان بیشتری احتیاج دارن. این دلیل نمیشه که هیچوقت گل ندن.»
الورا به چشمهای مهربانش نگاه کرد.
«یعنی ممکنه یه روز قدرت منم بیدار بشه؟»
مادربزرگ لبخند زد.
«ممکنه. اما حتی اگه این اتفاق هم نیفته، تو چیزی از ارزشهات رو از دست نمیدی. یادت باشه، عزیزم؛ آدمها فقط با قدرتشون شناخته نمیشن.»
الورا سرش را روی شانهی او گذاشت و دیگر چیزی نگفت.
آن شب، وقتی مادربزرگ خوابید، الورا از پنجره به آسمان خیره شد.
ستارهها یکییکی در تاریکی ظاهر میشدند و نسیم خنکی پردهی نازک اتاق را تکان میداد.
زیر لب گفت: «اگه واقعاً یه قدرتی توی وجودم هست، پس چرا هنوز بیدار نشده؟»
جوابی نشنید.
فقط ستارهای در دوردست چشمک زد.
الورا نمیدانست آن نور کوچک چه معنایی دارد؛ همانطور که نمیدانست چرا هر بار به آسمان نگاه میکند، احساس عجیبی در قلبش شکل میگیرد.
پدر و مادرش سالها پیش، در حادثهای نامعلوم، ناپدید شده بودند.
بعضی از اهالی دهکده میگفتند آنها در کوههای مهآلود گم شدهاند. عدهای دیگر معتقد بودند که کسی آنها را با خود برده است.
اما هر بار که الورا دربارهی آن اتفاق سؤال میکرد، بزرگترها با نگاهی نگران سکوت میکردند.
هیچکس حاضر نبود حقیقت را به او بگوید.
و حالا، در حالی که الورا تمام تلاشش را میکرد تا بفهمد چرا با دیگران فرق دارد، اتفاقاتی در گوشهوکنار سرزمین در حال رخ دادن بود؛ اتفاقاتی که تعادل طبیعت را بهآرامی بر هم میزدند.
قدرتهای الهی، یکی پس از دیگری، نشانههایی از بینظمی بروز میدادند.
اما هیچکس نمیدانست ریشهی این تغییرات به دختری برمیگردد که همه او را بیقدرت میدانستند.
- ۸۱۶
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط