هرگز به دستش ساعت نمی‌ بست

هرگز به دستش ساعت نمی‌ بست
روزی از او پرسیدم
پس چگونه است سر ساعت به وعده می‌آیی ؟
گفت
ساعت را از خورشید می‌پرسم
پرسیدم
روزهای بارانی چه‌طور؟
گفت
روزهای بارانی
همه ساعت‌ ها ساعت عشق است !
راست می‌گفت
یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود ...
دیدگاه ها (۴)

وصال محبوبابوالحسن نوری عارف بزرگ قرن سوم بود، در نماز خشکش ...

کمی تحمل کن ؛دردهایی را که هربار با سماجتِ بیشتری قلبِ آرامش...

‌نذر کرده اميک روزی که خوشحال تر بودمبيايم و بنويسم کهزندگی ...

پارت هجدهم بارون گرفته بود. رزا کنار پنجره نشسته بود، یه فنج...

.....پارت ششم....

دوست پسر پرنده ای که دیر میاد خونه پارت ۹

«آخرین ایستگاه»پارت دومیک روز بارانی، نیلا منتظرش ماند.قرارش...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط