گاهی دلم می گیرد...
گاهی دلم می گیرد...
برای تمام جنین هایی که ،
چند لحظه مانده به وقوع بودنشان ،
سقط می شوند...
در هیبتِ یک دیو...
دستم را میگذارم همانجایی که باید می بود...
و ریسه میروم...
هه...
چیزی را از دست نداده ای بچه پلنگِ من...!
پدرت جز هم آغوشیِ ،
آخرِ شب به هیچ عشقی مؤمن نبود..،
پدرت غروب ها ،
شعر هایش را با شیشه ی شراب عوض می کرد...
ولی نگذاشت دچار خوفِ دنیا شوی...
اینجا زندگی نیست ،
اینجا میدانِ مین است...
بی چکمه ،
نمی شد به دنیا یِ ما بیایی...
هیچ کجای دنیا ،
شعر را با یک جفت چکمه ی بچه گانه عوض نمیکردند...
وگرنه...
شاید...
برای تمام جنین هایی که ،
چند لحظه مانده به وقوع بودنشان ،
سقط می شوند...
در هیبتِ یک دیو...
دستم را میگذارم همانجایی که باید می بود...
و ریسه میروم...
هه...
چیزی را از دست نداده ای بچه پلنگِ من...!
پدرت جز هم آغوشیِ ،
آخرِ شب به هیچ عشقی مؤمن نبود..،
پدرت غروب ها ،
شعر هایش را با شیشه ی شراب عوض می کرد...
ولی نگذاشت دچار خوفِ دنیا شوی...
اینجا زندگی نیست ،
اینجا میدانِ مین است...
بی چکمه ،
نمی شد به دنیا یِ ما بیایی...
هیچ کجای دنیا ،
شعر را با یک جفت چکمه ی بچه گانه عوض نمیکردند...
وگرنه...
شاید...
- ۳۷۷
- ۰۵ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط