بچه که بودم خانوم جون میگفت: هروقت از چیزی ناراحتی

بچه که بودم خانوم جون میگفت: هروقت از چیزی ناراحتی
اگه از همه دلگیری و
دلت یک اتفاق میخواد که از ته دلت خوشحالت کنه
یک اتفاق تازه و نو
چشمات رو ببند
و تو دلت آرزوش کن
و تا سه بشمار
نفس عمیق بکش
و شمردنت که تموم شد
بعدش
چشمات رو باز کن…
میدونی چیه؟!
حالا خیلی وقته دلم تورو میخواد
ولی هرچی چشمامو میبندم و میشمارم باز اتفاق نمی افتی...
آخه مگه تو اتفاق قشنگ روزهای از دست رفتم نبودی؟
پس چرا دیگه تو حوالیِ روزهام پیدات نیست؟؟

باز هم چشمامو بستم
خواستمت
و این بار تا بی نهایت شمردم
دلم میخواد چشمام که باز میشه، باشی
درست روبروم
همون جایی که همیشه دلم میخواست….

سونا_محمدی
دیدگاه ها (۱۸۴)

#ازدواج_اجباری Part16زن عمو اومد تو و گفت:م.ت: چیشد دخت....و...

My lovely neighbor part : ۷۰

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 21ولی جونگکوک سالها ...

part : 46chapter : 2نمیدونم ... شاید دنیای بعدی بتونیم کنار ...

چشمامو میبندم تا نبینم قلبت سهم کی داده میشه ... چشمات رو با...

تب چشمات یبار دیگه شکستم داد, تو دلم زازله راه افتادبخدا بدک...

تب چشمات یه باره دیگه شکستم دادتو دلم زلزله راه افتادبه خدا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط