#عکس از خودم
#عکس از خودم
#جسدهای_بیحصار_اندیشه
#قسمت_بیست_و_چهارم
با صدای در ماشین، چشماش و باز کرد ... سهیل منصرف از بوسه ای که هوس کرده بود، پیاده شده بود و به طرف ماشینش می رفت...
بهار پشت رل نشست و ماشین و روشن کرد ... هنوز پاهاش و حس نمیکرد... دور زد... از آیینه ماشین یه مورانو رو دید که دنده عقب میومد... سهیل بود، با صدای آرومی که بهار به راحتی می شنید گفت:
- " پیشنهاد میدم رژ لب لورآل بخری، هم عطر خوبی داره، هم طعمش عالیه... !!!از این که داری خوشم نیومد! وقت نکردی بگو تا، دفعه دیگه خودم سیگارم و روشن کنم." ...
بهار به باقیمونده سیگار تو دستش نگاه کرد که اثر رژ لب روش مونده بود... خندید و جواب داد:
" میخــــرررم براتــــــ ..."
وهر دو، با شتاب، در دو جهت مخالف روندن، غافل از این که « زمین به شکل احمقانه ای گرد است..
امیر همچنان در فکر دیروز بود؛ قرار ملاقاتی نیمه تموم:
" برام شبیه این بود که با تمام عطش و میل، بخوام به ارگاسم برسم و ناگاه طرف با اون حال و هوا، از تخت پرتت کنه بیرون! به رغم تلاشم برای جلب اعتماد شیوا و بر طرف کردن همون حسِ خواستنِ مفرط که قبلا گفتم - همونی که پای هر مردی رو تو این وادی میکشونه - همون افکار گذشته ی روزمرگی، تنهایی، زندگی تلگرافی، یکنواختی و تکرار مکررات و هر توجیه احمقانه دیگه ای که می تونست اینجا معنی داشته باشه، برای فرار از دایره ی اخلاقیات!...
حس من به شیوا فقط یه حس، بر اساس نیاز جنسی و یا حتی عشق افلاطونی نبود، گرچه دوست داشتم که همه این ها رو با اون تجربه کنم، چون فکر می کنم این فرط جسمانیت، داره من و از بین می بره... بهار هنوز ایده آلمه اما من چیه نرمال اون هستم؟ اگه هنوزم به ادامه زندگی با من اصرار داره، بعد اون ماجراها و حرفهای دیروز، چرا هنوزم حرف آخر و نمیزنه؟!... پاشو بیا بشین سر زندگیت خوب! "...
حرفهای دیروز امیر با بهار و پدرش، حاکی از اون بود که مشکلات شون همچنان پا برجاست، بهارنمیاد شهرستان، امیر هم نمیتونست بیاد تهران....عمق این اختلاف نظر ریشه داره و غیر قابل حله، یک از دیگری لجباز تر! ...
از نظر امیر تماس به موقع دیروز بهار، خودآگاه یا ناخودآگاه.... کوبیدن دو دست افلیج اون پسرک یا حتی اون آهنگ بی موقع، هیچ راهی براش باقی نمی ذاشت غیر از این که، فکر کنه لحظه ها و اتفاقات ساده ی اطراف، هر کدوم به نوع خودش یه معجزه اس... این آخـِرَتِ دیوانگیه اما ....! تو این شهر خراب شده پـُره از این جور روابط، همه عین هم، کی به این خرده جزئیات اهمیت میده؟! ...
یکی بی پول، یکی پولدار... یکی متوسط، یکی رئیس... یکی کارگر، یکی دکتر، یکی بازاری... اما این نیاز خواستن مفرط، هیچگاه به طبقه یا موقعیت اجتماعی ربطی نداشته و نخواهد داشت، چیز دیگه ای این وسط هست!.....
این شکل از طرز تلقی و نگاه به مسأله، چه بسا در منظر عمومی تا حد زیادی بـَدَوی به نظر برسه اما ،خب، بعید میدونست حتی در این حالت هم بشه، ایرادی به اصالت این تلقی وارد کرد، چرا که نقطه ی آغاز هر چیزی، از همون بَدویت اصیل و دور از پیچیدگی، نشأت میگیره یعنی از همون زمانی که تقریبن تمام سوالهای ذهن ما، پاسخهایی روشن و سر راست داشتن، فارغ از تمامیِ تئوری ها، اصول یا نظریه ها! ......
معمولن وقتایی که امیر می خواست همه جوره جوانب احتیاط و در نظر بگیره، برا طرف فقط یه اس ام اس خالی میفرستاد تا اون اگه شرایطش رو داشت جواب بده، همین کارو کرد، اس ام اس خالی رو سِند کرد و منتظر جواب شد... هنوز رسیو و دریافت نکرده بود که شیوا زنگ زد:
- " سلام امیر."
- " سلام عزیزم حالت چطوره؟! " ... صدای شیوا می لرزید:
- " اصلن خوب نیستم امیر، کجایی؟! " ...
- " یعنی چی؟چی شده؟ چرا صدات گرفته؟ من خونه ام." ...
- " مگه بهار پیشت نیست؟! " ...
- " نه!! میخواست با دوستاش بره بیرون ...اگه کنارم بود که اس نمی دادم ..میگی چی شده؟ ! " ...
- " امیر هیچی نگو فقط اگه وقت داری بیا دنبالم، همین الان." .... امیر نگران شده بود:
- " باشه تا کی وقت داری؟! "
- " سهیل خونه نمیاد دیگه ، دعوامون شده... بیا زود فقط ... دارم دق میکنم! "...
- " حاضر شو تا یک ساعت دیگه اونجام....بای . " ...
- " خدافظ. " ... نفس رو سینه ی امیر بالا نمی اومد:
" یعنی چه؟! اتفاقی افتاده...؟! من بهار و چی کار کنم؟! بهتره ببینم چی شده؟! " ...
اینجور وقتا بود که مستاصل می شد ... و معمولا تصمیمات ش اشتباه از آب در میاد..... به دَرَک! ....
ادامه دارد.
#امیرمعصومی/آمونیاک
#جسدهای_بیحصار_اندیشه
#قسمت_بیست_و_چهارم
با صدای در ماشین، چشماش و باز کرد ... سهیل منصرف از بوسه ای که هوس کرده بود، پیاده شده بود و به طرف ماشینش می رفت...
بهار پشت رل نشست و ماشین و روشن کرد ... هنوز پاهاش و حس نمیکرد... دور زد... از آیینه ماشین یه مورانو رو دید که دنده عقب میومد... سهیل بود، با صدای آرومی که بهار به راحتی می شنید گفت:
- " پیشنهاد میدم رژ لب لورآل بخری، هم عطر خوبی داره، هم طعمش عالیه... !!!از این که داری خوشم نیومد! وقت نکردی بگو تا، دفعه دیگه خودم سیگارم و روشن کنم." ...
بهار به باقیمونده سیگار تو دستش نگاه کرد که اثر رژ لب روش مونده بود... خندید و جواب داد:
" میخــــرررم براتــــــ ..."
وهر دو، با شتاب، در دو جهت مخالف روندن، غافل از این که « زمین به شکل احمقانه ای گرد است..
امیر همچنان در فکر دیروز بود؛ قرار ملاقاتی نیمه تموم:
" برام شبیه این بود که با تمام عطش و میل، بخوام به ارگاسم برسم و ناگاه طرف با اون حال و هوا، از تخت پرتت کنه بیرون! به رغم تلاشم برای جلب اعتماد شیوا و بر طرف کردن همون حسِ خواستنِ مفرط که قبلا گفتم - همونی که پای هر مردی رو تو این وادی میکشونه - همون افکار گذشته ی روزمرگی، تنهایی، زندگی تلگرافی، یکنواختی و تکرار مکررات و هر توجیه احمقانه دیگه ای که می تونست اینجا معنی داشته باشه، برای فرار از دایره ی اخلاقیات!...
حس من به شیوا فقط یه حس، بر اساس نیاز جنسی و یا حتی عشق افلاطونی نبود، گرچه دوست داشتم که همه این ها رو با اون تجربه کنم، چون فکر می کنم این فرط جسمانیت، داره من و از بین می بره... بهار هنوز ایده آلمه اما من چیه نرمال اون هستم؟ اگه هنوزم به ادامه زندگی با من اصرار داره، بعد اون ماجراها و حرفهای دیروز، چرا هنوزم حرف آخر و نمیزنه؟!... پاشو بیا بشین سر زندگیت خوب! "...
حرفهای دیروز امیر با بهار و پدرش، حاکی از اون بود که مشکلات شون همچنان پا برجاست، بهارنمیاد شهرستان، امیر هم نمیتونست بیاد تهران....عمق این اختلاف نظر ریشه داره و غیر قابل حله، یک از دیگری لجباز تر! ...
از نظر امیر تماس به موقع دیروز بهار، خودآگاه یا ناخودآگاه.... کوبیدن دو دست افلیج اون پسرک یا حتی اون آهنگ بی موقع، هیچ راهی براش باقی نمی ذاشت غیر از این که، فکر کنه لحظه ها و اتفاقات ساده ی اطراف، هر کدوم به نوع خودش یه معجزه اس... این آخـِرَتِ دیوانگیه اما ....! تو این شهر خراب شده پـُره از این جور روابط، همه عین هم، کی به این خرده جزئیات اهمیت میده؟! ...
یکی بی پول، یکی پولدار... یکی متوسط، یکی رئیس... یکی کارگر، یکی دکتر، یکی بازاری... اما این نیاز خواستن مفرط، هیچگاه به طبقه یا موقعیت اجتماعی ربطی نداشته و نخواهد داشت، چیز دیگه ای این وسط هست!.....
این شکل از طرز تلقی و نگاه به مسأله، چه بسا در منظر عمومی تا حد زیادی بـَدَوی به نظر برسه اما ،خب، بعید میدونست حتی در این حالت هم بشه، ایرادی به اصالت این تلقی وارد کرد، چرا که نقطه ی آغاز هر چیزی، از همون بَدویت اصیل و دور از پیچیدگی، نشأت میگیره یعنی از همون زمانی که تقریبن تمام سوالهای ذهن ما، پاسخهایی روشن و سر راست داشتن، فارغ از تمامیِ تئوری ها، اصول یا نظریه ها! ......
معمولن وقتایی که امیر می خواست همه جوره جوانب احتیاط و در نظر بگیره، برا طرف فقط یه اس ام اس خالی میفرستاد تا اون اگه شرایطش رو داشت جواب بده، همین کارو کرد، اس ام اس خالی رو سِند کرد و منتظر جواب شد... هنوز رسیو و دریافت نکرده بود که شیوا زنگ زد:
- " سلام امیر."
- " سلام عزیزم حالت چطوره؟! " ... صدای شیوا می لرزید:
- " اصلن خوب نیستم امیر، کجایی؟! " ...
- " یعنی چی؟چی شده؟ چرا صدات گرفته؟ من خونه ام." ...
- " مگه بهار پیشت نیست؟! " ...
- " نه!! میخواست با دوستاش بره بیرون ...اگه کنارم بود که اس نمی دادم ..میگی چی شده؟ ! " ...
- " امیر هیچی نگو فقط اگه وقت داری بیا دنبالم، همین الان." .... امیر نگران شده بود:
- " باشه تا کی وقت داری؟! "
- " سهیل خونه نمیاد دیگه ، دعوامون شده... بیا زود فقط ... دارم دق میکنم! "...
- " حاضر شو تا یک ساعت دیگه اونجام....بای . " ...
- " خدافظ. " ... نفس رو سینه ی امیر بالا نمی اومد:
" یعنی چه؟! اتفاقی افتاده...؟! من بهار و چی کار کنم؟! بهتره ببینم چی شده؟! " ...
اینجور وقتا بود که مستاصل می شد ... و معمولا تصمیمات ش اشتباه از آب در میاد..... به دَرَک! ....
ادامه دارد.
#امیرمعصومی/آمونیاک
- ۶.۵k
- ۲۲ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط