کنجِ لبهایِ تو ، گم کرده دلم را ، دهنم

کنجِ لبهایِ تو ، گم کرده دلم را ، دهنم
کاشکی درشبِ چشمانِ تو ، پیکی بزنم

این محال است فراموش کنم زود تورا
عطرِ موهایِ تو آمیخته با پیرهنم

آخرین خاطره ات مونس جانم شده است
تَبِ دستانِ تو برپهنه ی سردِ بدنم

بیخودی خسته وبی حوصله ام کرده همین
که نشد ازهوسِ عاشقی ات دل بکنم

شعله ی عشقِ تو درجانِ من آتش زده است
همچنان آتشِ شمشیرِ عرب در وطنم

درپریشانیِ این شهرِ پراز آهن و دود
آن که تا آخرِ عمرش به تودلبسته منم 

آرزو می کنم آن لحظه که باید بروم
بدهی روسری ات را بکنندش کفنم....
دیدگاه ها (۳)

Covenant of Blood and Silk

⁨گاهی آدم کسی را از دست نمی‌دهد؛خودش رالابه‌لای دوست‌داشتنی ...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت19صدای برخورد سن...

هموطن #بی_حجاب من شاید خیلی از مردها به تو نگویند اما من می ...

معاملهp1باران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌ها روی شیشه‌های ب...

پارت: 9 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*«گفتم نمی‌دونستم.» زین یک ق...

کنجِ لبهایِ تو ، گم کرده دلم را ، دهنمکاشکی درشبِ چشمانِ تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط