در خاله بازی خواستی تا شوهرت باشم

در خاله بازی خواستی تا شوهرت باشم
در عین کودک بودنم نان آورت باشم

هر جا که می خواهی بخوابی با عروسکهات
با آن تفنگ چوبی ام دور و برت باشم

وقتی که سیب از شاخه ی همسایه می چینی
یک رشته کوه مطمئن پشت سرت باشم

آنروزها می خواستم تا خواهرم باشی
یا من پسر باشم شما هم مادرم باشی

تا آخر بازی سرم بر دامنت باشد
چشمم به تصویر گل پیراهنت باشد
…
دیشب که پشت کوهها خورشیدمان جا ماند
دیشب که خواب کودکی ها پشت درها ماند

دیشب که باد از بندها پیراهنت را برد
گل های سبز و صورتی دامنت را برد

یعنی که باید پیش من با روسری باشی؟
یعنی که شاید سهم از من بهتری باشی؟

دیدی که دنیا با خیالاتم چه ها کرد و
آخر بلوغ اینجا درونم کودتا کرد و…

دیدی چه شد پایان تلخ پیله سازیها؟
دیدی چه آمد بر سر اسباب بازیها؟

هفت آسمانم بی چراغ و مات و بی رنگ است
بانو! برای خاله بازیها دلم تنگ است

می خواهم اینجا در کنارت همسرت باشم
یک کوه قرص و مطمئن پشت سرت باشم

بعد از گذشت این همه تبعید اجباری
حالا اجازه می دهی در کشورت باشم؟


میلاد روشن
#زندگی #کودکی #خاله_بازی
دیدگاه ها (۶)

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 13ویولت با شنیدن حرف هوسوک چند لحظه ...

# 🥀 اپیلوگ: «تپشی که دوباره معنا گرفت»بهار بعدی.کلینیک دکترت...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❹_بخش سوم__سوروسترمز می‌گیرم.صورتش را می‌گیرم و ...

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیا.ت: «کوکی… باید باهات حرف بز...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟛: یک قدم نزدیک‌ترصبح روز بعد، ا/ت وارد محو...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌« برائ او. » ‌ دلم برایت تنگ ...

از همان روز اولی که باجی را دیدی، فهمیدی قرار نیست هیچ‌چیز د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط