اتاق کوچک بود و خفقان‌آور. تنها وسایل اتاق، یک تخت‌خواب ف

اتاق کوچک بود و خفقان‌آور. تنها وسایل اتاق، یک تخت‌خواب فلزی، یک میز تحریر چوبی و یک کمد بزرگِ دیواری بود. اما چیزی که تمام توجه رها را به خود جلب کرد، یک آینه‌ی قدی با قابِ منبت‌کاری شده‌ی سیاه‌رنگ بود که در گوشه‌ی اتاق، درست مقابل تخت قرار داشت.
رها با دستمالی که از کیفش درآورد، سعی کرد لایه‌ی ضخیم غبار روی شیشه‌ی آینه را پاک کند. تصویر خودش در آینه افتاد: دختری با چشم‌های درشت و خسته‌ که هنوز از جابه‌جاییِ امروز گیج بود.

همین که دستش را از روی شیشه برداشت، اتفاق عجیبی افتاد.
تصویرش در آینه، یک ثانیه دیرتر از خودش حرکت کرد!

رها چند لحظه خشکش زد. دوباره
رها چند لحظه خشکش زد. دوباره دستش را روی صورتش کشید. باز هم همان‌طور بود. تصویر او در آینه، انگار با تاخیری کوتاه و با لبخندی که خودش نزده بود، حرکت می‌کرد.
صدایِ «تق‌تق» آرامی از پشتِ دیوارهای اتاق به گوش رسید. رها با ترس به دیوار نگاه کرد. اتاقِ کناری باید خالی می‌بود. او دوباره به آینه نگاه کرد. این بار، تصویر خودش در آینه، دستش را به سمت شیشه برد و با انگشت اشاره، به پشتِ سرِ رها اشاره کرد؛ جایی که درِ کمد دیواری قرار داشت.

رها به سرعت برگشت و به کمد نگاه کرد. در
دیدگاه ها (۰)

Borrowed LifePART 1ساعت ۷:۳۰ صبح...-+خاموش شوووو... 😩لینا دس...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_12 فصل ششم | او...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۵اتاق در سکوت فرو رفته بود.جونگو...

🖤 پارت ۱۸ | «اتاق خالی»صدای قدم‌ها از طبقه بالا می‌آمد.کوک ج...

جنگل نفرین شده پارت ۲۰

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط