روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده‌ام

روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده‌ام
چون نگاه آشنا از چشم یار افتاده‌ام

دست رغبت کس نمی‌سازد به سوی من دراز
چون گل پژمرده بر روی مزار افتاده‌ام

اختیارم نیست چون گرداب در سرگشتگی
نبض موجم، در تپیدن بیقرار افتاده‌ام

عقده‌ای هرگز نکردم باز از کار کسی
در چمن بیکار چون دست چنار افتاده‌ام

نیستم یک چشم زد ایمن ز آسیب شکست
گوییا آیینه‌ام در زنگبار افتاده‌ام

همچو گوهر گر دلم از سنگ گردد، دور نیست
دور از مژگان ابر نوبهار افتاده‌ام

من که صائب کار یکرو کرده‌ام با کاینات
در میان مردم عالم چه کار افتاده‌ام؟


صائب تبریزی
دیدگاه ها (۱)

پارت: 32 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**صدای جیغ و همهمه‌ی تماشاچ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 55لیویا صداش رو بالا...

شبنم غنچه بیدار دلان چشم بدستصیقل سینه روشن گهران دست ردستخو...

مرغ در مانده ام و بال وپرم افتادهقرعه خون جگری بر جگرم افتاد...

زن:سحر چون می روی در کام امواجکند تاب مرا، هجر تو تاراجماهیگ...

یارب از دل مشرق نور هدایت کن مرااز فروغ چشم خورشید قیامت کن ...

سحر چون میروی در کام امواج کند تاب مرا هجر تو تاراجمنم یک مر...

زن:'سحر چون میروی در کام امواج کند تاب مرا هجر تو تاراج'مرد:...

....مهدی سهیلی.....مادر! مرا ببخش .فرزند خشمگين و خطا كار خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط