✍ #حـــــــــــــــــرف_دل

✍ #حـــــــــــــــــرف_دل

من به بی‌رحمی «اتفاق» معتقدم.
به اینکه وقتی میفته،
می‌خواد زندگیت رو زیر و رو کنه.
وگرنه من که یک عمر،
خودم بودم و خودم...
تو یادت نمیاد،
من غروبا می‌نشستم پشت همین پنجره،
دستم رو می‌ذاشتم
زیر چونم و آدمایی رو نگاه می‌کردم
که بود و نبودشون برام فرقی نمی‌کرد...
تو خبر نداری،
من همینجا با هر لبی که به لیوان چایی می‌زدم،
به حماقت هر دونفری که شونه به شونه‌ی هم راه می‌رفتن می‌خندیدم...
اون وقتا چه می‌‌دونستم روز بارونی چیه؟
غروب جمعه چه دردیه؟
انتظار چی مرگیه؟

من فقط یه بار چشمام رو بستم...

فقط یه بار بستم و وقتی باز کردم،
دیدم «تو» وسط زندگیمی. دقیقا وسط زندگیم...

من اصلا قبل از تو...
تو نمی‌دونی،
وقتی نیومده بودی
من حتی معنی «قبل» و «بعد» رو نمی‌دونستم...
من حتی نمی‌دونستم از پشت پنجره،
با آدمی که زیر بارون داره
تنها قدم می‌زنه باید همدردی کنم.
من انقدر پرت بودم که نمی‌دونستم
به اون دونفری که دارن با هم راه می‌رن باید حسادت کنم...
من فکرشم نمی‌کردم
که یک روز، خودم رو پیش یکی دیگه جا بذارم...

شاید تو بی‌تقصیر بودی،
اما کاش می‌فهمیدی؛
یا از اول نباید میومدی،
یا وقتی اومدی،

حق رفتن نداشتی..
دیدگاه ها (۳)

ای فراموشی،کجایی تا به فریادم رسی..!؟باز احوالِ دلِ غم‌ پرور...

گفتی هستم..همیشه هستم هیچ وقت فکرنکن تنهایی!!پس کجایی؟!😢 چرا...

من آرامم فقط کمی بی حوصله ام تمام خنده هایم رانذرکرده ام که ...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

هنوز وقتی تویِ فکر می‌رم و می‌بینم که دیگه کنار من نیستی غمگ...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو رینا___سه ماه از رو...

سرنوشت(ویو رایا)نمی‌دونستم چند ساعت گذشته.دیگه حتی توان گریه...

و دوباره دست به نوشتن برداشتم، چیزی که براش به دنیا اومده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط