🖤 پارت ۱: نفرین عشق
🖤 پارت ۱: نفرین عشق
صدای زنگ مدرسه پیچید توی راهرو، اما هانا مثل همیشه، تنها از پنجرهی کلاس بیرون رو نگاه میکرد. نگاهش خیره بود به آسمونی که انگار همیشه یه سایهی خاکستری روش کشیده شده بود.
دخترها دربارهی عشق جدیدشون حرف میزدن، پسرها میخندیدن و شوخی میکردن، اما هانا... فقط سکوت کرده بود.
چند ماه پیش، عاشق تههیون شده بود.
پسر مهربونی که با لبخندش دل همه رو میبرد. ولی فقط دو هفته بعد، خبر تصادفش پیچید توی مدرسه.
قبل از اون، سونو... قبلتر، جیهون.
هر بار که هانا عاشق میشد، مرگ سراغ اون پسر میاومد.
و حالا، همه ازش فاصله میگرفتن. نه از روی نفرت، از روی ترس.
هانا خودش رو نفرینشده میدونست.
اما چیزی که نمیدونست، این بود که یه جفت چشم سیاه، همیشه از دور مراقبشه.
چشمانی که نه از انسان بودن چیزی میدونستن، نه از زندگی.
چشمانی که متعلق بودن به فرشتهای به نام جونگکوک—فرشتهی مرگ.
اون شب، هانا خواب دید.
توی یه جنگل تاریک قدم میزد. صدای خشخش برگها زیر پاش، و صدای نفس کسی پشت سرش.
برگشت.
و اونجا بود...
مردی با موهای مشکی، چشمانی عمیق و لبخندی که همزمان
همزمان هم آروم بود، هم ترسناک.
جونگکوک گفت:
«تو نباید عاشق بشی... چون من نمیتونم ببینم کسی دیگه قلبت رو لمس کنه.»
هانا از خواب پرید. نفسش تند بود، قلبش میکوبید.
اما یه حس عجیب داشت...
انگار کسی واقعاً اون حرفها رو زده بود.
انگار اون خواب، فقط خواب نبود.
صدای زنگ مدرسه پیچید توی راهرو، اما هانا مثل همیشه، تنها از پنجرهی کلاس بیرون رو نگاه میکرد. نگاهش خیره بود به آسمونی که انگار همیشه یه سایهی خاکستری روش کشیده شده بود.
دخترها دربارهی عشق جدیدشون حرف میزدن، پسرها میخندیدن و شوخی میکردن، اما هانا... فقط سکوت کرده بود.
چند ماه پیش، عاشق تههیون شده بود.
پسر مهربونی که با لبخندش دل همه رو میبرد. ولی فقط دو هفته بعد، خبر تصادفش پیچید توی مدرسه.
قبل از اون، سونو... قبلتر، جیهون.
هر بار که هانا عاشق میشد، مرگ سراغ اون پسر میاومد.
و حالا، همه ازش فاصله میگرفتن. نه از روی نفرت، از روی ترس.
هانا خودش رو نفرینشده میدونست.
اما چیزی که نمیدونست، این بود که یه جفت چشم سیاه، همیشه از دور مراقبشه.
چشمانی که نه از انسان بودن چیزی میدونستن، نه از زندگی.
چشمانی که متعلق بودن به فرشتهای به نام جونگکوک—فرشتهی مرگ.
اون شب، هانا خواب دید.
توی یه جنگل تاریک قدم میزد. صدای خشخش برگها زیر پاش، و صدای نفس کسی پشت سرش.
برگشت.
و اونجا بود...
مردی با موهای مشکی، چشمانی عمیق و لبخندی که همزمان
همزمان هم آروم بود، هم ترسناک.
جونگکوک گفت:
«تو نباید عاشق بشی... چون من نمیتونم ببینم کسی دیگه قلبت رو لمس کنه.»
هانا از خواب پرید. نفسش تند بود، قلبش میکوبید.
اما یه حس عجیب داشت...
انگار کسی واقعاً اون حرفها رو زده بود.
انگار اون خواب، فقط خواب نبود.
- ۳.۷k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط