𝓹𝓪𝓻𝓽1

𝓹𝓪𝓻𝓽1
angel of deat
فرشته مرگ



مرگ همیشه زودتر از عشق می‌رسد...
مخصوصاً وقتی فرشته‌ی مرگ خودش عاشق شده باشد....
وقتی پنج‌ساله بود و کنار قبر مادرش گریه می‌کرد، من آن‌جا بودم.
نه برای گرفتن جان، بلکه برای دیدن دلی که هنوز می‌تپید.
خندید...
و من عاشق چشمانش شدم وقتی می‌خندد.
چون آن خنده، چیزی بود که من هیچ‌وقت نداشتم.
در تولد بیست‌سالگی‌اش، وقتی نور شمع در چشمانش برق می‌زد،
دلم می‌خواست من باشم که این‌گونه به او نگاه می‌کند.
من باشم که به او می‌گوید: «تولدت مبارک، ویکتوریا.»
هر بار که کسی به او نزدیک شد، حسادت کردم.
نه به عشقشان...
بلکه به آن‌طور که به آن‌ها نگاه می‌کرد،
به جوری که نامشان را می‌گفت و برایشان لبخند می‌زد.
اما مرگ، حتی وقتی عاشق می‌شود، مرگ باقی می‌ماند.
و من...
من نمی‌خواستم بکشم.
فقط می‌خواستم بمانم.
________________________________________
صبح بود. نور خاکستری از پنجره‌ی اتاقش می‌تابید، ویکتوریا هنوز خواب بود.
من کنار پنجره ایستاده بودم، بی‌صدا، بی‌وزن.
صدای نفس‌هایش آرام بود، مثل کسی که هنوز نمی‌داند مرگ، عاشقش شده
انگار بالاخره غم مرگ اطرافیانش را به فراموشی سپارده.
وقتی بیدار شد، موهایش را جمع کرد و به آینه نگاه کرد.
من هم نگاه کردم. نه به تصویرش، بلکه به آن لحظه‌ای که خودش را نمی‌شناخت.
در خیابان، قدم می‌زد. با دوستانش خندید.
من پشت سرش بودم، در سایه‌ی درخت‌ها، در انعکاس شیشه‌ی مغازه‌ها.
صمیمی ترین دوستش لوکاس با موهای بلوندش به سوی ویکتوریا میرود رابطه ی آنها دارد تغییر میکند، دستان ویکتوریا را میگیرد و به او میخندد
نمی‌خواست چیزی بد باشد. نمی‌دانست که لبخندش،خشم بی دلیل من را فعال میکند.
عصر، در کافه نشست. قهوه‌اش را مزه‌مزه کرد.
من پشت میز کناری بودم.
نه دیده می‌شدم، نه شنیده.
فقط نگاه می‌کردم.
شب، وقتی به خانه برگشت، چراغ اتاقش را خاموش کرد.
من هنوز آن‌جا بودم.
من همیشه آن‌جا هستم.
ولی باید بروم کارهایی داشتم،ولی پیامکی برای ویکتوریا می آید که از خوشحای اش دست و پا میزند به سویش میروم و پیامک را میخوانم:«ویکتوریا خیلی وقته ازت خوشم اومده ولی نمیدونم چطوری بهت بگم دوستت دارم» از طرف لوکاس

ویکتوریا
هر بار که کسی گفت «دوستت دارم»، چند روز بعد جنازه‌اش رو دیدم. دیگه نمی‌خوام کسی عاشقم بشه؛ اگه بدونی لبخندت می‌تونه کسی رو بکشه، هنوزم لبخند می‌زنی؟ من دیگه نمی‌تونم..آه
درد میکنه..
خیلی درد میکنه..
این دیگه چه حسیه؟پس نیست؟من چه گناهی کردم که دارم تاوانشو میدم؟من نفرین شدم بدترین نفرین ممکن
روی زمین نشسته ام دارم فریاد میکشم سردی زمین وارد پوستم میشود ولی اصلا اهمیت ندارد دارم موهای خود را میکشم فریاد میکشم و اشک هایم جاری میشوند با یاد اوری حرف خواهر لوکاس و ان صحنه و جواب خودم بیشتر فریاد میکشم
-آخرین چیزی که گفت چی بود؟
+فقط بغلم کرد.خیلی محکم بغلم کرد...
اون فقط گفت دوستم داره و باهم خندید الان دارن تابوتش را داخل خاک میگذارند میخندم مانند دیوانه ها..چشمانم به خاطر اشک تار میبند از چشمام متنفرم،از لبخندم متنفرم،از قیافم متنفر که مردم بهش میگن زیبا..
. ________________________________________
همه لباس مشکی پوشیده‌اند
صدای گریه، زمزمه‌ی دعا، و خش‌خش خاکی که روی تابوت ریخته می‌شود، در هوا معلق است.
اما من...
من احساس زنده بودن ندارم.
در میان جمعیت ایستاده‌ام، بی‌حرکت، بی‌صدا.
تا اینکه ناگهان سیلی‌ای به صورتم می‌خورد.
صدایش بلند است، اما دردی حس نمی‌کنم.
میوا، خواهر لوکاس، بهترین دوستم، روبه‌رویم ایستاده.
چشمانش از اشک می‌درخشند، اما در آن برق، چیزی جز تنفر و بغض نیست.
فریاد می‌زند:
«ویکتوریا، بهم بگو چرا؟ چرا این اتفاق افتاد؟ چرا گذاشتی این‌طوری بشه؟ خوشحالی؟»
دست‌هایم را می‌گیرد، محکم، انگار می‌خواهد از من پاسخی بیرون بکشد.
روی زمین می‌نشیند، و گریه‌هایی که تا حالا جلویشان را گرفته بود، بی‌وقفه جاری می‌شوند.
صدایش از فریاد به زمزمه تبدیل می‌شود:
«چرا؟... چرا؟»
من فقط نگاهش می‌کنم.
حرفی نمی‌زنم.
نه چون نمی‌خواهم،
چون حرفی ندارم بزنم.
چون گاهی، سکوت از هر اعترافی سنگین‌تر است.
دیدگاه ها (۱۴)

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 47سه روز از خبر مرگ آدرین گذشته بود....

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌و‌هفتم: شلیک---چاقو پرواز کرد.به سمتِ ه...

.....پارت چهارم.....

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟎صبح، یونا کنار پنجره ایستاده...

داستان عاشقانه جدید

📖 پیام‌های ساعت سه صبحپارت سوم: «حقیقت»اِما وقتی به بیمارستا...

⭐ 𝑻𝒉𝒆 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕 𝒐𝒇 𝒂 𝑺𝒕𝒂𝒓𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑عصر همان روز، ارا روی مبل نشسته ...

پارت ۲۸ 🖤افسر سابق با عجله از در پشتی فرار کرد. جیمین و چند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط