من پذیرفتم که عشق افسانه است

من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی بر خوردهای سرد را
دیدگاه ها (۱)

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌ویکم: دیوار---بعد از آن بوسه.در باغ. در...

«جاده»...«راه رفتن»...شاید یکی از بهترین تسکین‌های آدم همین ...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

فرشته های من اومدم خودمو معرفی کنم... اگه نخونی قهرم.. ببینی...

برده عمارت جئون

★彡   Part 69 彡★ دهنم باز موند.یه لحظه به معنای واقعی کلمه هن...

P : 28

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط