پارت پانزدهم💫
پارت پانزدهم💫
ماه عسل. مادر سوکجین اصرار داشت بروند سیشل. «همهی آدمهای مهم میرن اونجا، عکساش توی مجلهها میاد، باید دیده بشید.» سوکجین لبخند زده بود، همان لبخندِ تمرینشدهای که پشتش هیچچیز نبود، و گفته بود: «باشه مامان.»
اما نصفِ شب، وقتی آت خواب بود، بلیطها را کنسل کرد. جای دیگری رزرو کرد. خانهای در شمال کشور، کنار جنگلی که برف نیمهآبان میبارید و کسی آنجا نبود جز یک پیرزن که نگهبانی میکرد و هر روز صبح برایشان چای کوهی میآورد.
آت وقتی بیدار شد و منظره را دید، چند ثانیه فقط خیره ماند. برف روی شاخههای کاج نشسته بود و مه صبحگاهی همهچیز را نرم کرده بود، انگار دنیا را با پنبه پوشاندهاند.
«اینجا کجاست؟» صدایش گرفته بود.
سوکجین پشتش ایستاده بود، یک فنجان چای داغ در دست. «مال مادربزرگم بود. تنها جایی که توش یادم میاد آرام بودم.»
آت برگشت به سمتش. برای اولین بار، صورت سوکجین بدون آن لایهی محافظ بود. خستگیِ سالها توی خطِ زیر چشمهایش نشسته بود، اما لبخندش واقعی بود.
«چرا اینجا آوردیم؟» آت پرسید.
سوکجین فنجان را به دستش داد. انگشتهاش برای یک ثانیه بیشتر از حد لازم روی دست آت ماند. «چون تو سزاوار یه جای واقعی هستی. نه یه صحنهی نمایشی.»
آن روز، زیر برف، آت برای اولین بار گریه کرد. نه گریهی ضعف، نه گریهی درماندگی. گریهی رهایی. سوکجین هیچچیزی نگفت. فقط دستش را گذاشت پشت گردن آت و کشیدش به سمت خودش. آت صورتش را در گودی شانهی سوکجین فرو کرد و بوی عطرِ همیشگیاش را استشمام کرد—چیزی بین چوب صندل و باران.
«سوکجین...» صدایش شکسته بود.
«آهان؟»
«من عاشقت شدم.»
سوکجین یک نفس عمیق کشید. دستش در موهای آت فرو رفت.
«لعنتی... من عاشق تو شدم.»
سوکجین چیزی نگفت. فقط محکمتر بغلش کرد. اما وقتی آت نگاهش کرد، دید که چشمهای سوکجین هم خیس است. برای اولین بار.
آن شب، کنار بخاری، با پتو روی پاهایشان، سوکجین دستش را دراز کرد و آرام، انگار که میترسد بشکند، گونهی آت را نوازش کرد.
«میدونی چند ساله هیچ کس به من نگفته دوستت دارم؟»
آت دستش را روی دست سوکجین گذاشت. «از امروز، هر روز میگم. تا وقتی که خسته بشی.»
«هیچ وقت خسته نمیشم.»
و اولین بوسهشان در اون خانهی چوبی، با صدای crackling آتش و برفی که آرام میبارید، آنقدر طولانی بود که نفسهایشان یکی شد
ماه عسل. مادر سوکجین اصرار داشت بروند سیشل. «همهی آدمهای مهم میرن اونجا، عکساش توی مجلهها میاد، باید دیده بشید.» سوکجین لبخند زده بود، همان لبخندِ تمرینشدهای که پشتش هیچچیز نبود، و گفته بود: «باشه مامان.»
اما نصفِ شب، وقتی آت خواب بود، بلیطها را کنسل کرد. جای دیگری رزرو کرد. خانهای در شمال کشور، کنار جنگلی که برف نیمهآبان میبارید و کسی آنجا نبود جز یک پیرزن که نگهبانی میکرد و هر روز صبح برایشان چای کوهی میآورد.
آت وقتی بیدار شد و منظره را دید، چند ثانیه فقط خیره ماند. برف روی شاخههای کاج نشسته بود و مه صبحگاهی همهچیز را نرم کرده بود، انگار دنیا را با پنبه پوشاندهاند.
«اینجا کجاست؟» صدایش گرفته بود.
سوکجین پشتش ایستاده بود، یک فنجان چای داغ در دست. «مال مادربزرگم بود. تنها جایی که توش یادم میاد آرام بودم.»
آت برگشت به سمتش. برای اولین بار، صورت سوکجین بدون آن لایهی محافظ بود. خستگیِ سالها توی خطِ زیر چشمهایش نشسته بود، اما لبخندش واقعی بود.
«چرا اینجا آوردیم؟» آت پرسید.
سوکجین فنجان را به دستش داد. انگشتهاش برای یک ثانیه بیشتر از حد لازم روی دست آت ماند. «چون تو سزاوار یه جای واقعی هستی. نه یه صحنهی نمایشی.»
آن روز، زیر برف، آت برای اولین بار گریه کرد. نه گریهی ضعف، نه گریهی درماندگی. گریهی رهایی. سوکجین هیچچیزی نگفت. فقط دستش را گذاشت پشت گردن آت و کشیدش به سمت خودش. آت صورتش را در گودی شانهی سوکجین فرو کرد و بوی عطرِ همیشگیاش را استشمام کرد—چیزی بین چوب صندل و باران.
«سوکجین...» صدایش شکسته بود.
«آهان؟»
«من عاشقت شدم.»
سوکجین یک نفس عمیق کشید. دستش در موهای آت فرو رفت.
«لعنتی... من عاشق تو شدم.»
سوکجین چیزی نگفت. فقط محکمتر بغلش کرد. اما وقتی آت نگاهش کرد، دید که چشمهای سوکجین هم خیس است. برای اولین بار.
آن شب، کنار بخاری، با پتو روی پاهایشان، سوکجین دستش را دراز کرد و آرام، انگار که میترسد بشکند، گونهی آت را نوازش کرد.
«میدونی چند ساله هیچ کس به من نگفته دوستت دارم؟»
آت دستش را روی دست سوکجین گذاشت. «از امروز، هر روز میگم. تا وقتی که خسته بشی.»
«هیچ وقت خسته نمیشم.»
و اولین بوسهشان در اون خانهی چوبی، با صدای crackling آتش و برفی که آرام میبارید، آنقدر طولانی بود که نفسهایشان یکی شد
- ۲۸۰
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط