غروب لابلای کوچه های دلم جا مانده و خشم

غروب لابلای کوچه های دلم جا مانده و خشم
از پله های نگاهم بالا رفت
اما سکوت انزوا را به لبهایم سنجاق کرد
تا مردم فردا فریاد بزنند
دیوانه ای لال گمشده است
دیدگاه ها (۱)

گفتم به کودکی که چه رنجور و لاغری!ای گل! تو غنچه‌ای تو لطیفی...

رها🦋 ظاهرم آرام است...اما درخودم سرگردانمجایی میان ماندن و ر...

قم، پیش از تو فقط شهری بودو پس از تو، روایت شد...روزی که کار...

پارت بیست و یکم

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌ودوم: دخمه---او آمد.وسط راهرو. وسط بوسه...

درخواستیاسم: آوایِ عشق در پسِ سکوتپارت اولفضای خانه از سنگین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط