آزمودم به خطا این دل سرگشته ی خویش
آزمودم به خطا این دل سرگشته ی خویش
که کنون رام تو گشته ست بدان کشته ی خویش
من عاشق بدهم جان به پیش معشوق
تو چه میدانی از این بزم دهی رنجه ی خویش
چو بیاید به برم آن سرو سیمین بهار
به نگاهیش دهم چاک دل و سینه ای خویش
دادم این شرح تورا ای دوست پیمانیم
عاقلی تو نسزد عشق کنی پیشه ی خویش
آنچه بردم بر پیر خرد ای وایم
که نبودم در آن توشه بجز مرده ی خویش
در خرابات مغان مست شوند آدمیان
هرچه هستی بمان در آن خرفه خویش
که کنون رام تو گشته ست بدان کشته ی خویش
من عاشق بدهم جان به پیش معشوق
تو چه میدانی از این بزم دهی رنجه ی خویش
چو بیاید به برم آن سرو سیمین بهار
به نگاهیش دهم چاک دل و سینه ای خویش
دادم این شرح تورا ای دوست پیمانیم
عاقلی تو نسزد عشق کنی پیشه ی خویش
آنچه بردم بر پیر خرد ای وایم
که نبودم در آن توشه بجز مرده ی خویش
در خرابات مغان مست شوند آدمیان
هرچه هستی بمان در آن خرفه خویش
- ۱.۶k
- ۰۵ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط