#سایه_های_نقره_ای ✨

#سایه_های_نقره_ای

پارت هفتم: آینه‌ی سیاه و حقیقتِ خونین

موجود نقره‌ای، درست در مقابل آن‌ها متوقف شد. انگار منتظر بود.

«او منتظر بازگشتِ صاحبش است،» صدای جیمین که حالا کمی به هوش می‌آمد، از میان مه بلند شد. او با چشمانی که هنوز سیاه بود، به لارا خیره شده بود. «لارا... تو تنها کسی هستی که این موجود به تو احترام می‌گذارد.»

جونگ‌کوک که در حالی که شمشیرش را با قدرت نگه داشته بود، از میان سایه‌ها بیرون آمد، فریاد زد: «کدام صاحب؟ او فقط یک موجود از جنس نفرت است!»

اما درست در همان لحظه، تصویری در میان مه سیاه جلوی چشم همه ظاهر شد. تصویری از گذشته؛ زمانی که ارکانترا و زارنتیا هنوز با هم صلح داشتند. در آن تصویر، لارا (که در آن زمان کودکی بود) در میان یک باغ پر از گلبرگ‌های درخشان ایستاده بود، اما در دستش یک سنگ نقره‌ای می‌درخشید که از قلب یک موجود جادویی گرفته شده بود.

تصویر تغییر کرد. لارا در حال زمزمه کردن کلماتی بود که با هر کلمه، یک گلبرگ سیاه از آسمان می‌بارید. او نمی‌خواست بد باشد، او فقط می‌خواست "احساس" را ابدی کند تا هرگز رنج نبیند. او می‌خواست عشق را به سنگ تبدیل کند تا اگر روزی از دست رفت، دردِ فقدانش را حس نکند.

«تو...» شوگا با وحشت به لارا نگاه کرد. «تو سعی کردی با تبدیل کردن عشق به سنگ، جلوی رنج را بگیری... اما تو فقط رنج را در قالب یک هیولای ابدی خلق کردی.»

لارا در میان اشک و وحشت فریاد زد: «من نمی‌خواستم این اتفاق بیفتد! من فقط نمی‌خواستم عزیزانم را از دست بدهم!»

در همین لحظه، داسوم از میان تاریکی بیرون آمد، اما او تنها نبود. او کنار جینو ایستاده بود. جینو با لبخندی سرد گفت: «ببینید، شاهزاده‌ها و پادشاه‌ها چقدر ضعیف هستند. آن‌ها حتی نمی‌توانند حقیقتِ خودشان را تحمل کنند. لارا، تو تنها مادری هستی که این دنیای سیاه را به وجود آورد.»

با این حرف، لکه‌های سیاه روی بدن لارا با شدتی بیشتر شروع به پخش شدن کردند. او دیگر لرزش نداشت؛ او داشت به همان چیزی تبدیل می‌شد که همیشه از آن می‌ترسید: منبع اصلی تمام گلبرگ‌های سیاه.

ناگهان، یک انفجار نوری از سمت مینجی و جینو که در بالای سیاهچال در تلاش برای نجات آن‌ها بودند، به درون غار رسید، اما این نور نه تنها تاریکی را از بین برد، بلکه باعث شد لارا با دردی جانکاه، فریادی بکشد که تمام پادشاهی را به لرزه درآورد.

ادامه دارد... ✨
دیدگاه ها (۰)

#سایه_های_نقره_ای ✨پارت هشتم: رقصِ خون و گلبرگفریاد لارا، بر...

#سایه_های_نقره_ای ✨پارت نهم: پژواکِ اعماقسقوط، نه مانند سقوط...

#سایه_های_نقره_ای ✨پارت ششم: زمزمه‌های اعماقسقوط، زمانی تمام...

#سایه_های_نقره_ای ✨پارت پنجم: برخورد در اعماق تاریکیبا حرکت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط