اشک رازیست،لبخند رازیست،عشق رازیست،اشک آن شب لبخند عشقم ب

اشک رازیست،لبخند رازیست،عشق رازیست،اشک آن شب لبخند عشقم بود،
قصه نیستم که بگویی،نغمه نیستم که بخوانی،صدا نیستم که بشنوی،یا چیزی چنان که ببینی،یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم...
مرا فریاد کن،
درخت با جنگل سخن میگوید،علف با صحرا،ستاره با کهکشان،و من با تو سخن میگویم،
نامت را به من بگو،دستت را به من بده،حرفت را به من بگو،قلبت را به من بده،من ریشه های تو رو دریافته ام،با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام و دستانت را دستان من آشناست...
در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را،زیرا که مردگان این سال عاشق ترین مردگان بودند...
دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست ای بی ریا با تو سخن میگویم: به سان ابر که با طوفان،به سان علف که با صحرا،به سان باران که با دریا،به سان پرنده که با بهار و به سان درخت که با جنگل سخن میگوید...
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام...
زیرا که صدای تو با صدای من آشناست...
دیدگاه ها (۹)



نگونفس بکش…نفس کشیدن هوا می خواهد…مگر نمی دانی قلبم به جز هو...

شاید تنها کسی نبودم که دوستت داشتم ، اما کسی بودم که تنها تو...

به من آهسته بگو عشق سلامچه خبر از غم دنیادل من خسته نباشینفس...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 75・⁠]⁠ᕗیه جور عصبی گفت : تو....

پارت ۹: تصمیمی که برگشت نداردجنگل دیگر شبیه جنگل نبود.درخت‌ه...

سناریو اسلیترین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط