یک اشتباه ، یک زندگی
یک اشتباه ، یک زندگی
روزی که خبر بیماری سرطان جیمین به گوششان رسید، گویی دنیا بر سرشان آوار شد. لبخندها جای خود را به اشک و شادیها به نگرانی سپرد. اما عشقشان آنقدر عمیق بود که حتی این خبر دردناک نیز نتوانست آن را خدشهدار کند. با روحیهای جنگنده، راهی بیمارستان شدند تا با این بیماری مبارزه کنند.
دوران درمان سخت بود، اما حضور ا/ت در کنار جیمین، همچون نوری امیدبخش، راه را برایشان روشن میکرد. جیمین با روحیهی قوی و عشق ا/ت، کمکم رو به بهبودی بود و پزشکان نیز از پیشرفت درمان ابراز رضایت میکردند. تنها یک عمل جراحی دیگر مانده بود تا جیمین به آغوش سلامتی بازگردد و زندگی شادشان از سر گرفته شود.
سرانجام، روز عمل فرا رسید. ا/ت و جیمین با قلبی سرشار از امید و عشقی که در چشمانشان موج میزد، از یکدیگر خداحافظی کردند. وداعی کوتاه، با قول دیداری دوباره پس از بهبودی کامل. جیمین به اتاق عمل برده شد و ا/ت در بیرون اتاق، با دستان دعا کرده و قلبی لرزان، لحظات را شمرد.
ساعتها گذشت. هر دقیقه برای ا/ت، همچون ابدیتی بود. سرانجام، در باز شد و دکتر با چهرهای گرفته بیرون آمد. ا/ت با عجله به سمت او دوید و با صدایی لرزان پرسید: "حاله جیمین خوبه؟ میتونم اونو ببینم؟"
چهرهی دکتر، گویای همه چیز بود. با صدایی که از اندوه میلرزید، گفت: "واقعاً متاسفم... خیلی متاسفم... در حین عمل، یکی از پرستارها به اشتباه آمپول اشتباهی را به جیمین تزریق کرد..."
کلمات دکتر در گوش ا/ت طنینانداز شد. او نمیتوانست باور کند. شوک، تمام وجودش را فرا گرفت. زبانش بند آمده بود و نمیتوانست کلمهای بر زبان بیاورد. چند دقیقه بعد، فریادهای دلخراش ا/ت بیمارستان را پر کرد. آن خداحافظی کوتاهی که فکر میکردند موقتی است و تنها چند ساعت طول میکشد، اکنون به وداعی همیشگی تبدیل شده بود. قلب ا/ت تکهتکه شد و درد از دست دادن جیمین، تمام هستیاش را در هم کوبید. آرزوی زندگی مشترکشان، رؤیای روزهای خوب آینده، همه و همه در یک لحظه خاکستر شد و ا/ت تنها ماند با خاطرات شیرین و دردی بیپایان.
پایان.......
روزی که خبر بیماری سرطان جیمین به گوششان رسید، گویی دنیا بر سرشان آوار شد. لبخندها جای خود را به اشک و شادیها به نگرانی سپرد. اما عشقشان آنقدر عمیق بود که حتی این خبر دردناک نیز نتوانست آن را خدشهدار کند. با روحیهای جنگنده، راهی بیمارستان شدند تا با این بیماری مبارزه کنند.
دوران درمان سخت بود، اما حضور ا/ت در کنار جیمین، همچون نوری امیدبخش، راه را برایشان روشن میکرد. جیمین با روحیهی قوی و عشق ا/ت، کمکم رو به بهبودی بود و پزشکان نیز از پیشرفت درمان ابراز رضایت میکردند. تنها یک عمل جراحی دیگر مانده بود تا جیمین به آغوش سلامتی بازگردد و زندگی شادشان از سر گرفته شود.
سرانجام، روز عمل فرا رسید. ا/ت و جیمین با قلبی سرشار از امید و عشقی که در چشمانشان موج میزد، از یکدیگر خداحافظی کردند. وداعی کوتاه، با قول دیداری دوباره پس از بهبودی کامل. جیمین به اتاق عمل برده شد و ا/ت در بیرون اتاق، با دستان دعا کرده و قلبی لرزان، لحظات را شمرد.
ساعتها گذشت. هر دقیقه برای ا/ت، همچون ابدیتی بود. سرانجام، در باز شد و دکتر با چهرهای گرفته بیرون آمد. ا/ت با عجله به سمت او دوید و با صدایی لرزان پرسید: "حاله جیمین خوبه؟ میتونم اونو ببینم؟"
چهرهی دکتر، گویای همه چیز بود. با صدایی که از اندوه میلرزید، گفت: "واقعاً متاسفم... خیلی متاسفم... در حین عمل، یکی از پرستارها به اشتباه آمپول اشتباهی را به جیمین تزریق کرد..."
کلمات دکتر در گوش ا/ت طنینانداز شد. او نمیتوانست باور کند. شوک، تمام وجودش را فرا گرفت. زبانش بند آمده بود و نمیتوانست کلمهای بر زبان بیاورد. چند دقیقه بعد، فریادهای دلخراش ا/ت بیمارستان را پر کرد. آن خداحافظی کوتاهی که فکر میکردند موقتی است و تنها چند ساعت طول میکشد، اکنون به وداعی همیشگی تبدیل شده بود. قلب ا/ت تکهتکه شد و درد از دست دادن جیمین، تمام هستیاش را در هم کوبید. آرزوی زندگی مشترکشان، رؤیای روزهای خوب آینده، همه و همه در یک لحظه خاکستر شد و ا/ت تنها ماند با خاطرات شیرین و دردی بیپایان.
پایان.......
- ۱۰.۰k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط