هفت سالی می شد که راه نرفته بودم

هفت سالی می شد که راه نرفته بودم
پزشک پرسید: این چوب ها چیست؟
گفتم: فلجم
گفت: آنچه تو را فلج کرده همین چوب هاست
سینه خیز، چهار دست و پا قدم بردار و بیفت
چوب های زیبایم را گرفت
.پشتم شکست و در آتش سوزاند
حالا من راه می رم
اما هنوز هم وقتی به چوبی نگاه می کنم
تا ساعت ها، بی رمقم.

«برتولت برشت»
دیدگاه ها (۱۰)

پارت: 6 (بخش1) زاویه دید: هیزلبوی خفگی می‌داد. بوی چوب نم‌کش...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۳«آنچه پنهان مانده بود»دود تمام راهرو...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴¹ در گاراژ فقط صدای چکه‌ی...

‌ هفت سالی می شد که راه نرفته بودم. پزشک پرسید: این چوب ها چ...

هفت سالی می شد که راه نرفته بودمپزشک پرسید :این چوب ها چیست ...

هفت سالی می شد که راه نرفته بودمپزشک پرسید: این چوب ها چیست؟...

چند پارتیییی از جونگکوک شییی؟؟؟؟جونگ‌کوک دست هانا را محکم گر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط