يکي از همين روزها،

يکي از همين روزها،
بايد خدا را صدا بزنم،
يک ميز دو نفره،
دو صندلي،
يکي من
يکي خدا،
حرف نمي زنم،
نگاهم کافيست،
ميدانم برايم اشک ميريزد...!!!!
دیدگاه ها (۱)

روزهای رفته زندگی را ورق می‌زنمچه خاطراتی که زنده نمی‌شوندچه...

پارت ۳ساعت ۱ و ۵۹ دقیقه ی ظهر_نویسنده "کارن":چند ساعتی از خو...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_23به عمارت که رسیدیم ماشینو ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

سناریووقتی محرم میاریشون ایران و میرین هیئت نامجون:من حتما ب...

رمان تهیونگ

فیک:زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت دوم(یک هفته بع...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هر روز صبح، وقتی سوار اتوبوس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط