*دو سال بعد....*

*دو سال بعد....*

*امیر*
........

دوست نداشتم برگردم پیشش اون شیرین ازمون گرفت ...
- آقا
- بله
- بفرمایید قهوتون
قهوه رو گرفتم به ساعت نگاه کردم چیزی نمونده بود به فرودهواپیما قهوه رو آروم آروم خوردم بغل دستم یه مرد اخمو بود که داشت کتاب می خوند اصلا حوصله کتاب خوندن نداشتم این مردچشم از کتاب بر نمی داره به پشتی صندلی تکیه دادم وبه اون روزها برگشتم وقتی که فهمیدم شیرین نیست ومقصرش مادرمه وقتی فهمیدم شیرین بخاطر مادرم همه چیزشو زیر پا گذاشته .انقدر اون روزها حال جسمی وروحیم بد بود که تنها آرزوم مرگ بود صورتم داغون شده بود نمی خواستم هیچ کس رو ببینم با یاد آوریش آه کشیدم وچشام باز کردم
- من کم نمیارم هیچ وقت پیدات می کنم ...
مرده نگام کرد بی توجه بهش جلد کتابشو نگاه کردم
( عقاید یک دلقک)
- کتابش قشنگه
لبخند زد وگفت : آره مال تو
متعجب گفتم : نه منظورم اینه انقدر جالب بود که تموم وقتتون کتاب می خوندید
- کتاب برای من همیشه جذابه
کتاب رو مقابلم گرفت ازش گرفتم وورق زدم
- ممنون
لبخند زد وکمربندش رو بست منم کمربندمو بستم



رسول منتظرم وایساده بود رفتم جلو وگفتم : دنبال کی می گردی ؟
متعجب گفت : آقا شمایید
- می بینی که خودمم
از تعجبش لبخند زدم وگفتم : چی شده
- چقدر عوض شدین اصلا یکی دیگه شدین
لبخند زدم
وسایلموکمکم برداشت سوار ماشین رسول شدم اومد زود نشست وگفت : آقا می رید کجا
- خونه خودم
رسول : ولی مادرتون گفتن منتظرتونن
- الان نیاز به استراحت دارم
چیزی نگفت رفتیم خونه خیلی خسته بودم رفتم اتاقم تر تمیز مثله همیشه یه دوش گرفتم وبا حوله اومدم بیرون رو تخت دراز کشیدم چشام گرم شدن وخوابیدم

با لمس گرمه دستی تو موهام متعجب چشام باز کردم پدرم بود با لبخند نگام می کرد
- خوبی پسرم
نشستم بغلم کرد آروم شدم
پدر : چقدر عوض شدی
- می دونستید میام
پدر : نه اومدم اینجا یه سر بزنم رسول گفت برگشتی گفت از دیدن قیافت تعجب نکنم درست شبیه اون
- پدر شیرین چی شده
پدر لبخند زد وگفت : هر جاهست انقدر راحته که سراغ هیشکی رو نگیره
- من پیداش می کنم
پدر : پایین منتظرتم
وقتی رفت لباس پوشیدم ورفتم پایین با دیدن مادرم متعجب شدم داشت با پدرم حرف می زد
برگشت وبا دیدن من متحیر لبشو گزید وگفت: خداااا...
بلند شد اومد محکم بغلم کرد صورتمو غرق بوسه کرد
نشستم کنارم نشست چشم ازم بر نمی داشت سکوتم کلافه اش کرد وگفت: مادرتو ببخش ...نمی دونستم اینجوری میشه
- اگه پیداش نکردم اگه اتفاقی براش افتاده باشه دیگه هیچ وقت منو نمی بینید منم کنار بردیا خاک کنید
مادر: خدا نکنه خدا نکنه ...
سکوت کردم هر چی حرف زد هیچی نگفتم پدر خداحافظی کرد رفت اونم بلند شد رفت عصر بود وهوا دلگیر
- رسول
رسول اومد جلو وگفت : بله آقا
- امروز چند شنبه است
رسول : پنج شنبه
- ماشینتو میدی قرض
رسول : چشم آقا شما جونم بخواید
دیدگاه ها (۲)

#in_your_eyespart_9۸ویو کایلا "غروب"از وقتی نتیجه‌ی تست...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "46""ویو پارک آنجلینا"خوبه...

پارت ۱۸

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶²ویو: جونگ‌کوکچشم‌هام رو باز کردم...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:③فردا صبح با چشمایِ پُف کرده و قرمز بیدار شد...

⇜ *مثل ونگوگی که شب های تاریکش رو با ستاره ها نقاشی می‌کرد، ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_26لرزون بلند شد+ک..کیو میگی؟...

بوسه ی اجبار پارت آخر

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

لبخند قاتلپارت⁴⁵ویو جونگ‌کوکچند ثانیه بعد، چراغ‌ها دوباره رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط