یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به س

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم
منشی می پره جلو و میگه: اول من، اول من!من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم!پوووف! منشی ناپدید میشه ..بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من، حالا من
من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه
مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!نتیجه اخلاقی : همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه .
دیدگاه ها (۱)

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت ...

یارو نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …مرگ...

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند، یک هفته قبل از ...

سوخت گیری جت جنگی .

پارت هدیه🎁part 45شوگا گفت بیا به هم برگردیملارا بدون معطلی گ...

پارت. ۲۶

سناریو بلولاک/قفل آبی

سرنوشت(ویو شوگا)رایا بعد از پانسمان دستم رفت سمت تخت.شوگا: ر...

dark life = 33

دو قطب مخالف💙🧡پارت پنجم✨️💫# قسمت ۵: «رایحه‌ای که گیج‌ات می‌ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط