حکایت دوستی من با تو ،حکایت قهوه ایست که با یاد تو تلخ تل

حکایت دوستی من با تو ،حکایت قهوه ایست که با یاد تو تلخ تلخ نوشیدم!

که با هر جرعه بسیار اندیشیدم:

که این طعم را دوست دارم یا نه؟!

و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن

که انتظار تمام شدنش را نداشتم.

و تمام که شد،

فهمیدم باز هم

قهوه می خواهم!

حتی تلخ تلخ!!
دیدگاه ها (۱)

نشنیدی که دلم گفت بمان ایست نرو ...

می دانم !آخر یک روز…خسته می شود از نیامدنششوخی که نیست!مگر آ...

خخخخخخنظر لطفا

اگرسهمی از فردا داشتم ...که هیچ ...اما اگرفردا سهم من نبود ....

²² : ²²..نمی‌دانم چطور بگویَم.تو برای من هیچ نیستی، و در عین...

همخونه اجباری... پارت 31."ویو پارک دوین"صبح...ساعت هفت و نیم...

اعتماد پارت|۷۳|

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط