مردی در کنار ساحل دور افتاده ای قدم میزد مردی را دید

مردی در کنار ساحل دور افتاده ای قدم میزد ‏.‏ مردی را دید که به طور مداوم خم می شود و صدف ها را از روی زمین بر می دارد وداخل اقیانوس برت می کند دلیل آن کار را برسید و او کفت:‏" الان موقع مد دریاست و دریا این صدف ها را به ساحل آورده است و اکر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیزن خواهند مرد .‏ مرد خنده ای کرد وکفت ‏:‏ ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد ‏.‏ تو که نمی توانی همه آنها را به آب برکردانی خیلی زیاد هستند وتازه همین یک ساحل نیست ‏.‏ کار تو هیج فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟ مرد بومی لبخندی زد وخم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و کفت ‏:‏" برای این صدف اوضاع فرق کرد‏"
دیدگاه ها (۱)

لباس (دوگی)کاراته برازنده هرکسی نیست. مگر اینکه تواضع وفروت...

همانی باش که می خواستی، تو میتوانی تمام آن چیزهایی باشی که ر...

ورزشکار!.تمرین که فقط فیزیکی وجسمانی نیست!گاهی وقتا باید شخص...

قشنگ ترین تک بیت خطاب به خدا :.گفتی که گُنه کُنی به دوزخ بَر...

شب و ساحلصخره ای و مردی تنها به راهمانده در نظرش هنوزجای پای...

حکایت آموزنده معامله با خدا مردی داخل بقالی محله شد ، و از ب...

◦•●◉✿🦋✿◉●•◦📚داستان زیبا از زبان حضرت مسیح(علیه‌السلام) در با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط