شب و ساحل

شب و ساحل
صخره ای و مردی تنها به راه
مانده در نظرش هنوز
جای پایی از خاطره ها
چشم در چشم آسمان
می نگرد با بغض
دریا اما با دلش هموار
خروشان می شود هر موج
موج اولی آرام، موج دیگری پر بغض
می آیند و می کوبند بر تن ساحل
خشم خاطره ها را با بغض
مرد تنهای قصّه
باز دلش گشته ابری
در میانِ هر موج خشمگین
سر می نهد بر سرِ سنگی
در میانِ اشک ها اما
دریا می شود کمرنگ
خروشان و سهمگین تر از قبل
می آید موجی آبی و بیرنگ
آرام که می شود این بار
می شود تنِ ساحل شسته
کمی آن طرف تر روی ماسه ها
مرد ماهیگیر با بغض خفته
شکسته قایقش در میان موج ها
دلش دیگر نمی خواهد
در یادش اما خاطرات دریا...
شب و آتش و مردی تنها
می زند ورق دفتر خاطرِ شب را
دلش دیگر نمی خواهد
در یادش اما خاطرات دریا...
#سپیده_ش
دیدگاه ها (۰)

شعری یا که قصه؟هرچه هستی پای مرا کشیده ای وسط شعرهاوسط قصه ه...

کمر قلمم شکستهبس که ناز تو را میانِ شعرها کشید...#سپیده_ش

قلم به دست تنها نشسته ای در نظرمآری بگذار از تو بنویسماز تو ...

انسان ممکن است با یک نفر بیست سال زندگی کند و آن شخص برایش ی...

وای من نمیدانستم آن چشم ها برای چه کسی است؟ نمی توانستم تصور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط