چـون

چـون
خیـال تو
درآید به دلم
رقـص کنان

چه خیـالات دگر
مست درآیـد
به میـان

سخنـم مست و
دلـم مست و
خیـالات تو
مست

همه بر همدگر افتاده و
در هم نـگران!

مولانـا
دیدگاه ها (۳)

کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی من از تبار خستگی بی خبر از ...

من "وضو" با "نفس" خیال "تو" میگیرم و "تو" را "می خوانم"و...

پر از جنونم و حرفی برای گفتن نیستکسی شریک‌ سکوت شبانه ی من ن...

او رفت و انتظارش باقیستپشت قدمش عبور اشکم جاریستای کاش بداند...

مست چشمانت شدم ، میخانه ها را بی خیالتا دلم خالیست ، مهمان خ...

در نبودت من دگر تنها تر از تنها شدمبی قلم، بی قلب و بی معنات...

آوار خاطرات، باری دگر بر پیکر روح رنجورش فرود آمده بود و باز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط