برای بار دوم شکست خورده بود و حس میکرد ده سال از عمرش کم ...
Part ۱۳
برای بار دوم شکست خورده بود و حس میکرد ده سال از عمرش کم شده...هرروز حسش نسبت به نااون کمتر میشد و از سر مجبوری باهاش تا میکرد که زندگی برای خودش راحت تر بشه...اما دختر هرچی که داشت راست بود و ساده تر از این حرفا بود که نقش بازی کنه...
کم کم چشماش گرم شدن و خوابش برد....ذهنش خالی تر از همیشه بود و نمیدونست چطوری باید باهاش کنار بیاد...
+کوک!...بلند شو....
چشماشو باز کرد و صاف روی صندلی نشست...
+کارم تموم شده...بریم؟
رفت پذیرش و کارای اخرو انجام داد و رفتن خونه...
نااون روی تخت دراز کشید و سعی کرد بخوابه...جونگکوکم لباساشو پوشید و رفت سمت شرکت...
ساعت یک شب بود و روی مبل منتظر کوک نشستم
صدای در اومد و چراغ توی راهرو روشن شد...
+کوک تویی؟
جوابی نداد...رفتم سمت راهرو و آروم قدم برداشتم...ترس تموم وجودمو گرفته بود...
+جونگکوک!؟
√منم نترس!
با دیدن قیافه ی پوکر یون سو نفس عمیقی کشیدم و به دیوار تکیه دادم..
+هوفف....ترسیدم بابا! چرا شبیه دزدا میای خونه ادم؟
√ببخشید..
+وایسا ببینم!....
صورت پسر بین دستای ظریف دخترک بود ولی چشماش توان نگاه کردن بهشو نداشت...
+گریه کردی؟؟چرا اینقد داغونی؟
√نااونا.....متاسفم......
+برای چی متاسفی؟چیشده؟
√همش تقصیر منه....من هیچوقت برای خانوادم کافی نبودم....نباید از همون اول یه همچین مسئولیت بزرگی رو قبول میکردم
+چی داری میگی؟ مستی؟ بیا بشین اینجا..
کمکش کرد تا بشینه روی صندلی و خودشم رو به روش نشست....
+بگو ببینم چی شده که اینقد خوردی
√من لیاقت زنو بچمو نداشتم....برای همینه دارم بدبخت میشم؟
+چرا؟ برای میجا اتفاقی افتاده؟
√یک ماه پیش بهم خبر دادن که زنتو توی یه بار ژاپنی دیدن...منم چون سرم شلوغ بود اهمیت ندادم...تا اینکه شنیدم با یه مرد میانسال هر شب به اون بار میره...ازش پرسیدم...طفره رفت و جرو بحث راه انداخت...بعدش گفت اگر زنو بچتو ول نمیکردی بری آمریکا این بلا سرت نمیومد...انگار یه سطل آب یخ ریخت روی سرم...بلیط گرفتمو اومدم اینجا....تا که دیدم رابطش با مرده بیشتر یه بار رفتنه....
+ ی....یعنی...با یه مرد پنجاه ساله بهت خیانت کرده؟
√هفته ی دیگه طلاق میگیریم....بهش گفتم یا من یا اون...
+خب؟
√باورم نمیشه یه مرد دیگه رو به من ترجیح داد....من دوسش دارم...(بغض میکنه)
دستشو توی دستم گرفتمو نوازش کردم...
برای بار دوم شکست خورده بود و حس میکرد ده سال از عمرش کم شده...هرروز حسش نسبت به نااون کمتر میشد و از سر مجبوری باهاش تا میکرد که زندگی برای خودش راحت تر بشه...اما دختر هرچی که داشت راست بود و ساده تر از این حرفا بود که نقش بازی کنه...
کم کم چشماش گرم شدن و خوابش برد....ذهنش خالی تر از همیشه بود و نمیدونست چطوری باید باهاش کنار بیاد...
+کوک!...بلند شو....
چشماشو باز کرد و صاف روی صندلی نشست...
+کارم تموم شده...بریم؟
رفت پذیرش و کارای اخرو انجام داد و رفتن خونه...
نااون روی تخت دراز کشید و سعی کرد بخوابه...جونگکوکم لباساشو پوشید و رفت سمت شرکت...
ساعت یک شب بود و روی مبل منتظر کوک نشستم
صدای در اومد و چراغ توی راهرو روشن شد...
+کوک تویی؟
جوابی نداد...رفتم سمت راهرو و آروم قدم برداشتم...ترس تموم وجودمو گرفته بود...
+جونگکوک!؟
√منم نترس!
با دیدن قیافه ی پوکر یون سو نفس عمیقی کشیدم و به دیوار تکیه دادم..
+هوفف....ترسیدم بابا! چرا شبیه دزدا میای خونه ادم؟
√ببخشید..
+وایسا ببینم!....
صورت پسر بین دستای ظریف دخترک بود ولی چشماش توان نگاه کردن بهشو نداشت...
+گریه کردی؟؟چرا اینقد داغونی؟
√نااونا.....متاسفم......
+برای چی متاسفی؟چیشده؟
√همش تقصیر منه....من هیچوقت برای خانوادم کافی نبودم....نباید از همون اول یه همچین مسئولیت بزرگی رو قبول میکردم
+چی داری میگی؟ مستی؟ بیا بشین اینجا..
کمکش کرد تا بشینه روی صندلی و خودشم رو به روش نشست....
+بگو ببینم چی شده که اینقد خوردی
√من لیاقت زنو بچمو نداشتم....برای همینه دارم بدبخت میشم؟
+چرا؟ برای میجا اتفاقی افتاده؟
√یک ماه پیش بهم خبر دادن که زنتو توی یه بار ژاپنی دیدن...منم چون سرم شلوغ بود اهمیت ندادم...تا اینکه شنیدم با یه مرد میانسال هر شب به اون بار میره...ازش پرسیدم...طفره رفت و جرو بحث راه انداخت...بعدش گفت اگر زنو بچتو ول نمیکردی بری آمریکا این بلا سرت نمیومد...انگار یه سطل آب یخ ریخت روی سرم...بلیط گرفتمو اومدم اینجا....تا که دیدم رابطش با مرده بیشتر یه بار رفتنه....
+ ی....یعنی...با یه مرد پنجاه ساله بهت خیانت کرده؟
√هفته ی دیگه طلاق میگیریم....بهش گفتم یا من یا اون...
+خب؟
√باورم نمیشه یه مرد دیگه رو به من ترجیح داد....من دوسش دارم...(بغض میکنه)
دستشو توی دستم گرفتمو نوازش کردم...
- ۱.۶k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط