پدربزرگ رفت. عطر شمعدانی ها کم رنگ شد. دیگر صدای نفس نفس
پدربزرگ رفت. عطر شمعدانی ها کم رنگ شد. دیگر صدای نفس نفس زدنهای یک عزیز نمی آید. دیگر کسی شاهد لم دادنهای او ، روی تشک و بالشتک معروفش نیست. پدربزرگ برای خودش خانه ای خرید و برای همیشه زندگی اش را از ما جدا کرد. اما نمی دانم چرا در این هوای سرد، پالتو و کلاهش را فراموش کرده. از چهره اش همین چند قاب عکس جا مانده است و یک شناسنامه که صفحاتش با مهر «باطل شد» ورق می خورد.
بی قرار دستهای تو، پشت پنجره
پشت پنجره، همان جایی که کبوترها بی قرار دستهای تواند، دیگر هیچ بهانه ای برای دیدنت نیست... هیچ زمانی گندمهای ریخته شده با پای گرسنگی، عطر دستهای تو را برایشان به ارمغان نخواهد آورد. نه... دانه ها مهم نبودند. شور تو مهم بود. عشقی که تو را به پای پنجره ها می کشاند. از حرم نفس های تو بود که کبوتری در هوای سرد زمستان جان دوباره می رفت و بعد از این همه سال من همیشه به این فکر میکنم که چرا کبوترها راه قبرستان را بلد نیستند؟!
بی قرار دستهای تو، پشت پنجره
پشت پنجره، همان جایی که کبوترها بی قرار دستهای تواند، دیگر هیچ بهانه ای برای دیدنت نیست... هیچ زمانی گندمهای ریخته شده با پای گرسنگی، عطر دستهای تو را برایشان به ارمغان نخواهد آورد. نه... دانه ها مهم نبودند. شور تو مهم بود. عشقی که تو را به پای پنجره ها می کشاند. از حرم نفس های تو بود که کبوتری در هوای سرد زمستان جان دوباره می رفت و بعد از این همه سال من همیشه به این فکر میکنم که چرا کبوترها راه قبرستان را بلد نیستند؟!
- ۳.۷k
- ۰۹ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط