part 44
part 44
دیدم داره از سر و گوشش خون میاد اشکم در اومد چون بخاطر من بود ک اینطوری شده بود ...
ته : ا...تا کنچانا کنچانا ( گریه )
ا.ت: صداهارو نمیشنوم تهیونگ
تهیونگ ... تهیونگ ...من ...دیگ نمیشونم چیکار کنم ( گریه و داد )
ته بلند شد و رفت سمت در سلول
ته : یاااااا کسی اونجا نیس
یااااا ( داد بلند )
دستشو محکم به در میکوبید جوری ک صداش کله عمارتو گرفته بود ...
ته : اینجا یکی آسیب بدی دیده
یاااااااااااااا میگم یکی در و باز کنه حرومزاده ها
درو باز کنین یااااااا ( داد )
تهیونگ تا چند دقیقه انقد دستشو محکم به در کوبوند ک دستاش همه خونی شده بودن و شکسته بودن و در پر از خون بود
ته : باز کنیددددددد بزارید بره بیمارستان داره خون ریزی میکنهههههه یااااااا
در باز شد و تهیونگ محکم خورد زمین
باباش بود ( باباش نیس 😑)
ب.ت : چته عمارتو گذاشتی رو سرت
ته : چرا اینطوری زدیش هاااا
ب.ت : مگ چیکارش کردم ؟!
ته : اون نمیشنوه تمام بدنش شکسته و از سرش خون میاد حرومزاده چطور تونستی اینکارو باهاش بکنیییی هاااا( داد )
ب.ت : جدا کر شده ؟!
خنده *
من گفتم انقد بزنیدش تا کور و کر بشه عی بابا فقط یکیش انجام شده
ته : حرومزاده
ا.ت : ت...ته...تهیو...تهیونگ...
ته سریع رفت سمت ا.ت
ته : بله من اینجام چیشده
ا.ت : تت.. تت.. تهیونگ...م...من...اخ...ش...شکمم.
سریع لباسشو بالا زدم دیدم ک کلی ضربه چاقو رو بدنش هست
ته : اینا چین حرومزادهههههه
برو یه دکتر بیاررررر داره میمیرهههه
دستشو گذاشت رو زخمام
ته : کن..کنچانا...کنچانا ا.تمشکلی نیس
آخه چرا اومدییی چراااااا
ب.ت : برای تو
ته : برو واسش دکتر بیار
ب.ت : آخرش جفتتون همینجا میمیرید
ته ویو**
یادم افتاد ک یبار تو پانتومیم ا.ت قدرت لبخونیه خیلی خوبی داره
ته : واسش لب زد *
کوک کجاست ... با کی اومدی ...جیمین کجاس ا.ت
ا.ت : کوک ؟!
جیمین ؟!
ته : آره
ا.ت : نمیدونم در مورد چی حرف میزنی
ته ترسید و تعجب کرد
ته : م...من...منظورت چیه
ا.ت : کوک و جیمینو نمیشناسم
ته : چ..چی ؟ ( ترس )
ب.ت داشت میخندید
ب.ت : ها وای مردم آخه چطوری کوبوندن تو سرش ک فراموشی گرفته برگام
تهیونگ بلند شد
ته : یا عوضی
و با مشت زدش
ب.ت : ایش
و شروع کرد به تهیونگو زدن و با آخرین ضربه تهیونگ افتاد
ب.ت : وایسا ببینم اگ فراموشی گرفته چرا تورو یادشه
ته : چرا اینطوری زندگی میکنم چرا باید زجر بکشم
ب.ت : چون نباید بدنیا میومدی
...
ب.ت : کتک زدنت حس خوبی داشت ولی خیلی ضعیفی
ته : نجاتش بده
ب.ت : تو نگران اون نباش بعد ازینکه بکشمت باهاش ازدواج میکنم
ته : عوضی روانی
ب.ت خنده *
......
رفتم بقل ا.ت و نشستم و محکم بغلش کردم کردمو گریه میکردم
ته : ا.ت میدونی چیه
حتما دیوونه شدم...
دیدم داره از سر و گوشش خون میاد اشکم در اومد چون بخاطر من بود ک اینطوری شده بود ...
ته : ا...تا کنچانا کنچانا ( گریه )
ا.ت: صداهارو نمیشنوم تهیونگ
تهیونگ ... تهیونگ ...من ...دیگ نمیشونم چیکار کنم ( گریه و داد )
ته بلند شد و رفت سمت در سلول
ته : یاااااا کسی اونجا نیس
یااااا ( داد بلند )
دستشو محکم به در میکوبید جوری ک صداش کله عمارتو گرفته بود ...
ته : اینجا یکی آسیب بدی دیده
یاااااااااااااا میگم یکی در و باز کنه حرومزاده ها
درو باز کنین یااااااا ( داد )
تهیونگ تا چند دقیقه انقد دستشو محکم به در کوبوند ک دستاش همه خونی شده بودن و شکسته بودن و در پر از خون بود
ته : باز کنیددددددد بزارید بره بیمارستان داره خون ریزی میکنهههههه یااااااا
در باز شد و تهیونگ محکم خورد زمین
باباش بود ( باباش نیس 😑)
ب.ت : چته عمارتو گذاشتی رو سرت
ته : چرا اینطوری زدیش هاااا
ب.ت : مگ چیکارش کردم ؟!
ته : اون نمیشنوه تمام بدنش شکسته و از سرش خون میاد حرومزاده چطور تونستی اینکارو باهاش بکنیییی هاااا( داد )
ب.ت : جدا کر شده ؟!
خنده *
من گفتم انقد بزنیدش تا کور و کر بشه عی بابا فقط یکیش انجام شده
ته : حرومزاده
ا.ت : ت...ته...تهیو...تهیونگ...
ته سریع رفت سمت ا.ت
ته : بله من اینجام چیشده
ا.ت : تت.. تت.. تهیونگ...م...من...اخ...ش...شکمم.
سریع لباسشو بالا زدم دیدم ک کلی ضربه چاقو رو بدنش هست
ته : اینا چین حرومزادهههههه
برو یه دکتر بیاررررر داره میمیرهههه
دستشو گذاشت رو زخمام
ته : کن..کنچانا...کنچانا ا.تمشکلی نیس
آخه چرا اومدییی چراااااا
ب.ت : برای تو
ته : برو واسش دکتر بیار
ب.ت : آخرش جفتتون همینجا میمیرید
ته ویو**
یادم افتاد ک یبار تو پانتومیم ا.ت قدرت لبخونیه خیلی خوبی داره
ته : واسش لب زد *
کوک کجاست ... با کی اومدی ...جیمین کجاس ا.ت
ا.ت : کوک ؟!
جیمین ؟!
ته : آره
ا.ت : نمیدونم در مورد چی حرف میزنی
ته ترسید و تعجب کرد
ته : م...من...منظورت چیه
ا.ت : کوک و جیمینو نمیشناسم
ته : چ..چی ؟ ( ترس )
ب.ت داشت میخندید
ب.ت : ها وای مردم آخه چطوری کوبوندن تو سرش ک فراموشی گرفته برگام
تهیونگ بلند شد
ته : یا عوضی
و با مشت زدش
ب.ت : ایش
و شروع کرد به تهیونگو زدن و با آخرین ضربه تهیونگ افتاد
ب.ت : وایسا ببینم اگ فراموشی گرفته چرا تورو یادشه
ته : چرا اینطوری زندگی میکنم چرا باید زجر بکشم
ب.ت : چون نباید بدنیا میومدی
...
ب.ت : کتک زدنت حس خوبی داشت ولی خیلی ضعیفی
ته : نجاتش بده
ب.ت : تو نگران اون نباش بعد ازینکه بکشمت باهاش ازدواج میکنم
ته : عوضی روانی
ب.ت خنده *
......
رفتم بقل ا.ت و نشستم و محکم بغلش کردم کردمو گریه میکردم
ته : ا.ت میدونی چیه
حتما دیوونه شدم...
- ۴.۸k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط