بوی قهوه☕
بوی قهوه☕
پارت ( ۱ )
اون یه باریستای ساده بود .
یه باریستای ساده که توی یه کافه ساده کار میکرد .
اما قلبش متوجه این سادگی نبود .
اون قلب عاشق شده بود ، عاشق مردی که دقیقا مشخص نبود کیه و چیه و کجاعه ، فقط مشخص بود که روزهای فرد ساعت ۶ غروب تا ۹ شب به اون کافه ساده میومد .
حتی اینکه برای چی به اون کافه میومد هم مشخص نبود ، فقط با یه لپتاپ و کوله پشتی که پر از ورقه هایی که بازم معلوم نبود چین پاشو تو کافه میزاشت و بعد ، راس ساعت ۹ وسایلاشو جمع ، به کیفش منتقل و از کافه بیرون میرفت .
امروز یکشنبه بود کافه خلوت ولی پر هیاهو بود ، تعداد کمی توی کافه نشسته بودن اما افراد پر سر و صدا ، جونگکوک اما تو خواب و خیالات خودش به سر میبرد .
پشت بار کافش نشسته و خیره به در ورود بود تا مثل همیشه اون مردو با یه اورکت قهوه ای سوخته و یه کوله پشتی تقریبا همرنگش ببینه جونگکوک منتظر موند ، خیلی منتظر موند ، ولی اون مرد هنوز توی چهارچوب در ظاهر نشده بود .
جونگکوک نگاهی به ساعتش انداخت و متوجه شد که هنوز ساعت ۶ نشده ، جونگکوک خوب میدونست اون مرد چقدر آن تایم و دقیقه ، سر ساعت میاد ، سر ساعت میره ، حتی چندباریم که بهش دقت کرده بود قهوه هاشو توی ساعت های دقیقی سفارش میداد .
هنوز یک ربع به شیش مونده بود و جونگکوک تصمیم گرفته بود تا موقعی که اون مرد و لبخند همیشگیش رو ببینه برای خودش یه اسپرسو ساده بزنه که حداقل به این ساعت های پوچ و تو خالیش با قهوه یه مزهی هرچند تلخ رو بده .
موقعی که جونگکوک درحال درست کردن قهوش بود صدای زنگوله در توجهشو به سمت در جلب کرد .
خودش بود ، همون مرد خوشتیپ و منظم ، مثل همیشه موهاش یه استایل منظم داشت و استایلش ، استایلش بیشتر از هرچیزی جونگکوک رو به یاد عشق اولش یعنی قهوه مینداخت .
وایب گرما و تلخی یه شات اسپرسو به سادگی از استایلش ترشح میشد و کمتر کسی میتونست جلوی خودشو بگیره که عاشق این مرد نشه .
ادامه دارد ...
#فیک #فیکشن #تهکوک #جونگکوک #جئون_جونگکوک #تهیونگ #کیم_تهیونگ #فیک_بی_تی_اس #فیک_تهیونگ #فیک_جونگ_کوک #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_تهیونگ #فیکشن_جونگکوک
پارت ( ۱ )
اون یه باریستای ساده بود .
یه باریستای ساده که توی یه کافه ساده کار میکرد .
اما قلبش متوجه این سادگی نبود .
اون قلب عاشق شده بود ، عاشق مردی که دقیقا مشخص نبود کیه و چیه و کجاعه ، فقط مشخص بود که روزهای فرد ساعت ۶ غروب تا ۹ شب به اون کافه ساده میومد .
حتی اینکه برای چی به اون کافه میومد هم مشخص نبود ، فقط با یه لپتاپ و کوله پشتی که پر از ورقه هایی که بازم معلوم نبود چین پاشو تو کافه میزاشت و بعد ، راس ساعت ۹ وسایلاشو جمع ، به کیفش منتقل و از کافه بیرون میرفت .
امروز یکشنبه بود کافه خلوت ولی پر هیاهو بود ، تعداد کمی توی کافه نشسته بودن اما افراد پر سر و صدا ، جونگکوک اما تو خواب و خیالات خودش به سر میبرد .
پشت بار کافش نشسته و خیره به در ورود بود تا مثل همیشه اون مردو با یه اورکت قهوه ای سوخته و یه کوله پشتی تقریبا همرنگش ببینه جونگکوک منتظر موند ، خیلی منتظر موند ، ولی اون مرد هنوز توی چهارچوب در ظاهر نشده بود .
جونگکوک نگاهی به ساعتش انداخت و متوجه شد که هنوز ساعت ۶ نشده ، جونگکوک خوب میدونست اون مرد چقدر آن تایم و دقیقه ، سر ساعت میاد ، سر ساعت میره ، حتی چندباریم که بهش دقت کرده بود قهوه هاشو توی ساعت های دقیقی سفارش میداد .
هنوز یک ربع به شیش مونده بود و جونگکوک تصمیم گرفته بود تا موقعی که اون مرد و لبخند همیشگیش رو ببینه برای خودش یه اسپرسو ساده بزنه که حداقل به این ساعت های پوچ و تو خالیش با قهوه یه مزهی هرچند تلخ رو بده .
موقعی که جونگکوک درحال درست کردن قهوش بود صدای زنگوله در توجهشو به سمت در جلب کرد .
خودش بود ، همون مرد خوشتیپ و منظم ، مثل همیشه موهاش یه استایل منظم داشت و استایلش ، استایلش بیشتر از هرچیزی جونگکوک رو به یاد عشق اولش یعنی قهوه مینداخت .
وایب گرما و تلخی یه شات اسپرسو به سادگی از استایلش ترشح میشد و کمتر کسی میتونست جلوی خودشو بگیره که عاشق این مرد نشه .
ادامه دارد ...
#فیک #فیکشن #تهکوک #جونگکوک #جئون_جونگکوک #تهیونگ #کیم_تهیونگ #فیک_بی_تی_اس #فیک_تهیونگ #فیک_جونگ_کوک #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_تهیونگ #فیکشن_جونگکوک
- ۹.۹k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط