دامن دل از تو در خون می‌کشم

دامن دل از تو در خون می‌کشم
ننگری ای دوست تا چون می‌کشم
از رگ جان هر شبی در هجر تو
سوی چشم خونفشان خون می‌کشم
گرچه چون کاهی شدم از دست هجر
بار غم از کوه افزون می‌کشم
دور از روی تو هر دم بی تو من
محنت و رنج دگرگون می‌کشم
آن همه خود هیچ بود و درگذشت
درد و غم این است کاکنون می‌کشم
من که عطارم یقین می‌باشدم
کین بلا از دور گردون می‌کشم
دیدگاه ها (۰)

۲۷ شهریور، روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت استاد شهریاربه یاد...

هر زمان جوری ز خوبان می‌کشمهر نفس دردی ز دوران می‌کشمخون دل ...

شعر حافظ

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون استببین که در طلبت حال مردمان ...

کار عشق از وصل و هجران درگذشتدرد ما از دست درمان درگذشتکار، ...

اهنگش فوق العاده هست

ای شب جدایی که چون روزم سیاهی‌ای شبکن شتابی آخر زجان من چه خ...

ای شب جداییکه چون روزم سیاهی ، ای شبکن شتابی آخرز جان من چه ...

ای بسر زلف تو سودای من وز غم حجران تو غوغای من لعل لبت شهد م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط