بابام داشت با عصبانیت نصیحتم میکرد منم داشتم چایی میخوردم

بابام داشت با عصبانیت نصیحتم میکرد منم داشتم چایی میخوردم یه دفعه گفت :تو چکاره ای .منم خیلی جدی چایی بهش نشون دادمو گفتم من یه کاپیتانم .هیچی دیگه الان چهار روزه به لطف مادرم تو راهرو میخوابم
دیدگاه ها (۸)

Pat:6اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک . سرم و اوردم بالا و با خنده...

پارت ۲ (سرنوشت) ویو ا/ت:خیلی داشت تند میرفت ریده بودم به خود...

P¹⁰The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

عروسک من😈🔞پارت ششم نیکولای ولکوف دختر ها تعظیم کردن و بعد رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط