پارت:۱
پارت:۱
ویو ات:
صبح با جیغایِ مامانم بلند شدم چی شده؟
سریع رفتم پیایین با همون لباس کوتاه که شبا باهاش می خوابم
که دیدم مادرم زانو زده جلویِ یک مرد قد بلند
رفتم پیش مامانم بغلش کردم
ات+
تهیونگ _
مادر ات م.ت
پدرات پ.ت
+مامان خوبی(نگران)
م.ت ببخشید دخترم(گریه)
+بابا باز قمار کردی(بغض )
پ.ت باید از توی نیم وجبی اجازه بگیرم؟
_اه بسته حالم بد شد دختر وسایلت رو جمع کن
+بابا نگو که........
پ.ت آره ترو باختم گمشو تو اتاقت و وسایلت رو جمع کن
ات یک نگاهی به پدرش کرد و رفت تو اتاقش
با گریه وسایلش رو جمع مرد یک لباس پوشید و رفت پایین و پیش مامانش نشست
+ مامان نگران من نباش باشه؟
م.ت باشه مراقب خودت باش
ات گونه مادرش رو با اشک بوسید
_بریم
تهیونگ دست ات رو محکم گرفت و سوار ماشین کردش و رفتن سمت عمارت کیم
پیاده شدن برعکس تمام فکرای تهیونگ ات هیچ ذوقی نکرد
_بریم تو
رفتن تو که کلی خدمتکار تو بودن
"سلام بیا اتاقت رو نشون بدم
ات دنبال اون خدمتکاره رفت و رسیدن به یک اتاق با تم مشکی
که یهو.....
پارت:۲
که یهووو
در با شتاب باز شد
_هیی کی امروز اتاق منو تمیز کرده؟(عصبی عربده)
خدمتکار:من چطور ارباب؟
_برگه هام نیست توهم جاسوسی نه؟
تهیونگ از موهاش گرفت و بردش و شکنجش کرد در آخر یک تیر حرومش کرو
ات براش مهم نبود داشت لباس هاشو جمع می کرد
که یکی در زد
+بله
خدمتکار:بانو شام آمادس
+باشه اومدم
لباس هاشو عوض کرد و یکم به خودش رسید و رفت برای شام وقتی رسید به میز شام کلی آدم بودن ۶تا دختر(دوست دخترای اعضا )
و ۷تا پسر(تهیونگ هم هست فقط سینگله)
+سلام(تعظیم )
ات رفت پیش یکی از اون دخترا نشست که دختره با ذوق پرسید
*اسمت چیه خوشگلم؟
+عاا ات هستم جانگ ات
جیهوپ:اووو بیبیم کنجکاو شده
بغلش رو باز کرد و دختره رفت بغلش کرد و نشست رو پاهاش
شوگا:خوب ات خودت رو معرفی نمی کنی؟
+باشه جانگ ات هستم ۱۶ سالمه پدرم منو فروخته به این آقاهه(اشاره به تهیونگ )
دوستدخترکوکی:متاسفم بیا بغلم
بغلش رو باز کرد ات یکم نگاش کرد و پرید بغلش و بغضش ترکید و کلی گریه کرد
کوکی:هی ات خوبی؟
تهیونگ بلند شد ات رو از دوست دخترکوکی گرفت و گذاشت رو پایه خودش
_هی اینقدر گریه کردی کبود شدی!
اشک هاشو پاک کرد و قاشق غذارو گرفت جلوش
_می خوری؟
+نه ممنون
ات بلند شد و رفت تو اتاقش
همه غذا خوردن و رفتن خونشون
تهیونگ رفت تو اتاق ات در زد ولی کسی جواب نداد درو باز کرد دید ات خوابیده و رد اشک رو چشماش هست
تهیونگ تیشرتش رو در اورد و پشت ات دراز کشید خیلی آروم بغلش کرد
و خوابید
ویو صبح..............
ویو ات:
صبح با جیغایِ مامانم بلند شدم چی شده؟
سریع رفتم پیایین با همون لباس کوتاه که شبا باهاش می خوابم
که دیدم مادرم زانو زده جلویِ یک مرد قد بلند
رفتم پیش مامانم بغلش کردم
ات+
تهیونگ _
مادر ات م.ت
پدرات پ.ت
+مامان خوبی(نگران)
م.ت ببخشید دخترم(گریه)
+بابا باز قمار کردی(بغض )
پ.ت باید از توی نیم وجبی اجازه بگیرم؟
_اه بسته حالم بد شد دختر وسایلت رو جمع کن
+بابا نگو که........
پ.ت آره ترو باختم گمشو تو اتاقت و وسایلت رو جمع کن
ات یک نگاهی به پدرش کرد و رفت تو اتاقش
با گریه وسایلش رو جمع مرد یک لباس پوشید و رفت پایین و پیش مامانش نشست
+ مامان نگران من نباش باشه؟
م.ت باشه مراقب خودت باش
ات گونه مادرش رو با اشک بوسید
_بریم
تهیونگ دست ات رو محکم گرفت و سوار ماشین کردش و رفتن سمت عمارت کیم
پیاده شدن برعکس تمام فکرای تهیونگ ات هیچ ذوقی نکرد
_بریم تو
رفتن تو که کلی خدمتکار تو بودن
"سلام بیا اتاقت رو نشون بدم
ات دنبال اون خدمتکاره رفت و رسیدن به یک اتاق با تم مشکی
که یهو.....
پارت:۲
که یهووو
در با شتاب باز شد
_هیی کی امروز اتاق منو تمیز کرده؟(عصبی عربده)
خدمتکار:من چطور ارباب؟
_برگه هام نیست توهم جاسوسی نه؟
تهیونگ از موهاش گرفت و بردش و شکنجش کرد در آخر یک تیر حرومش کرو
ات براش مهم نبود داشت لباس هاشو جمع می کرد
که یکی در زد
+بله
خدمتکار:بانو شام آمادس
+باشه اومدم
لباس هاشو عوض کرد و یکم به خودش رسید و رفت برای شام وقتی رسید به میز شام کلی آدم بودن ۶تا دختر(دوست دخترای اعضا )
و ۷تا پسر(تهیونگ هم هست فقط سینگله)
+سلام(تعظیم )
ات رفت پیش یکی از اون دخترا نشست که دختره با ذوق پرسید
*اسمت چیه خوشگلم؟
+عاا ات هستم جانگ ات
جیهوپ:اووو بیبیم کنجکاو شده
بغلش رو باز کرد و دختره رفت بغلش کرد و نشست رو پاهاش
شوگا:خوب ات خودت رو معرفی نمی کنی؟
+باشه جانگ ات هستم ۱۶ سالمه پدرم منو فروخته به این آقاهه(اشاره به تهیونگ )
دوستدخترکوکی:متاسفم بیا بغلم
بغلش رو باز کرد ات یکم نگاش کرد و پرید بغلش و بغضش ترکید و کلی گریه کرد
کوکی:هی ات خوبی؟
تهیونگ بلند شد ات رو از دوست دخترکوکی گرفت و گذاشت رو پایه خودش
_هی اینقدر گریه کردی کبود شدی!
اشک هاشو پاک کرد و قاشق غذارو گرفت جلوش
_می خوری؟
+نه ممنون
ات بلند شد و رفت تو اتاقش
همه غذا خوردن و رفتن خونشون
تهیونگ رفت تو اتاق ات در زد ولی کسی جواب نداد درو باز کرد دید ات خوابیده و رد اشک رو چشماش هست
تهیونگ تیشرتش رو در اورد و پشت ات دراز کشید خیلی آروم بغلش کرد
و خوابید
ویو صبح..............
- ۱.۲k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط