من اصلا در این وادی ها نبودم

من اصلا در این وادی ها نبودم
از عشق و عاشقی چیزی نمیدانستم...
اما این لعنتی از آن مغرور های دوست داشتنی بود که خودم هم نمیدانم چرا انقدر درگیر او شدم
اصلا لعنتی طوری بود که ناخواسته جذبش میشدی...
من خود کوه غرور بودم
اما دیگر طاقت نیاوردم و غرورم را زیر پاهایم گذاشتم و احساسم را به او گفتم
لعنتی با یک سیاست خاصی مرا به زندگی اش راه داد...
عاشق و وابسته اش شدم
حالا چند وقتی از رفتنش میگذرد
هنوز هم همان آدم سابق هستم
سمت عشق و عاشقی نمیروم
اما میدانی...
قبلا چون از عشق چیزی نمیدانسم سمت عشق نمیرفتم
اما حالا چون خیلی چیز ها میدانم دیگر سمت هیچ عشقی نمیروم...
دیدگاه ها (۱)

پارت: 12 (بخش6) ساعت ١٢:٢٠ بامداد زاویه دید: زین**ماشینم را...

من اصلا در این وادی ها نبودماز عشق و عاشقی چیزی نمیدانستم......

آخر این حسرت ها مرا دق مرگ میکند جان دلم.. حسرتِ گرفتن دست ه...

عشق من p:1 واییی بازم دیرم شد من فقط قرار بود یه چرت کوچیک ب...

❤ دِل نِــوشْــتِہ❤ :میدانی من اصلا اهل این کار ها نبودم که ...

❤ 😍 ❤ من میگم عشق خیلی عجیبه...قدرتِ اینو داره که تورو از یه...

هممون ی دوره ای از عاشقی رو گذروندیم یکی رسیده یکی نرسیدهاون...

▪️▫️▪️میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم ، چه ا...

عشق بچه بازی نیستمیدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط