آرزوی دیدارت را دارم....
آرزوی دیدارت را دارم....
پارت 50
["ویو سلین"]
تمام شب نخوابیدم.
هیچکدوممون نخوابیدیم.
روی مبل نشسته بودم و عروسک آمِلیا رو توی بغلم گرفته بودم.
هر بار که چشمهام بسته میشد، صورت دخترم جلوی چشمم میاومد.
اینکه الان کجاست...
ترسیده یا نه...
گریه کرده یا نه...
و هر بار قلبم بیشتر از قبل درد میگرفت.
وقتی آفتاب طلوع کرد، دیگه تحمل نداشتم.
ساعت هنوز نه نشده بود که از جام بلند شدم.
تهیونگ، جونگکوک و آوا هم آماده بودن.
هیچکس صبحونه نخورد.
هیچکس حتی حرفی نزد.
ساعت ده صبح.
کلینیک قدیمی بوسان.
همون ساختمون لعنتی.
همون ساختمونی که پنج سال پیش زندگیم رو نابود کرده بود.
وقتی از ماشین پیاده شدم، پاهام لرزید.
تهیونگ کنارم ایستاد.
بدون حرف.
فقط دستم رو گرفت.
محکم.
انگار میدونست الان چقدر بهش نیاز دارم.
داخل کلینیک ساکت بود.
خیلی ساکت.
پرستاری ما رو تا اتاق انتهای راهرو برد.
و وقتی در باز شد...
دکتر هان اونجا نشسته بود.
موهاش سفیدتر شده بود.
صورتش پیرتر.
اما هنوز همون آدم بود.
همون مردی که پنج سال پیش آخرین بار دیده بودمش.
همون مردی که راز زندگی من رو میدونست.
اولین نفر تهیونگ جلو رفت.
_"آمِلیا کجاست؟"
صدای خشکش توی اتاق پیچید.
دکتر نگاهش کرد.
_"سالمه."
_"کجاست؟"
_"به موقع میبینیدش."
جونگکوک با عصبانیت مشتش رو روی میز کوبید.
_"دیگه بس کن!"
اتاق در سکوت فرو رفت.
دکتر چند ثانیه به همهمون نگاه کرد.
بعد نگاهش روی تهیونگ ثابت موند.
و آه بلندی کشید.
_"پنج سال پیش...
من بهت دروغ گفتم."
اخم تهیونگ عمیقتر شد.
_"چی؟"
دکتر آروم ادامه داد:
_"اون روز گفتم عمل انجام شده."
قلبم شروع کرد به تپیدن.
چون میدونستم قراره چی بگه.
اما تهیونگ نه.
اون هنوز نمیدونست.
هنوز هیچچیز نمیدونست.
_"اما حقیقت اینه که..."
صدای دکتر برای لحظهای لرزید.
_"من بچه رو سقط نکردم."
سکوت.
مرگبار.
سنگین.
تهیونگ حتی پلک هم نزد.
انگار مغزش جمله رو نفهمیده باشه.
_"چی گفتی؟"
دکتر نگاهش رو ازش برنداشت.
_"بچه زنده موند."
نفس توی سینهام گیر کرد.
تهیونگ یک قدم عقب رفت.
چشمهاش روی دکتر قفل شده بود.
_"نه..."
برای اولین بار صدای تهیونگ لرزید.
_"نه...
این غیرممکنه."
دکتر سرش رو پایین انداخت.
_"ممکنه."
_"پس بچه کجاست؟!"
فریادش کل اتاق رو لرزوند.
_"پنج ساله کجاست؟!"
اشک توی چشمهام جمع شد.
و بالاخره...
بعد از پنج سال پنهان کردن.
بعد از پنج سال سکوت.
بعد از پنج سال ترس.
سرم رو بلند کردم.
و به مردی نگاه کردم که هنوز نمیدونست.
هنوز نمیدونست هر روز کنار دخترش زندگی کرده.
هر روز صدای خندههاش رو شنیده.
هر روز دستش رو گرفته.
و نفهمیده.
دکتر به آرومی گفت:
_"همین نزدیکی."
تهیونگ نفسنفس میزد.
_"اسمش چیه؟"
اشکم پایین افتاد.
جونگکوک چشمهاش رو بست.
و دکتر...
آخرین حقیقت رو گفت.
_"آمِلیا."
جهان متوقف شد.
رنگ از صورت تهیونگ پرید.
کامل.
چشمهاش به سمت من چرخید.
مستقیم.
با ناباوری.
با شوک.
با هزار سؤال.
_"... سلین؟"
لبم لرزید.
اشکهام بند نمیاومدن.
و بعد از پنج سال...
فقط یک بار سر تکون دادم.
+"آره..."
صدایم شکسته بود.
+"آمِلیا دخترته..."
و سکوتی که بعد از آن جمله در اتاق نشست...
سنگینترین سکوت زندگیمان بود.
پارت 50
["ویو سلین"]
تمام شب نخوابیدم.
هیچکدوممون نخوابیدیم.
روی مبل نشسته بودم و عروسک آمِلیا رو توی بغلم گرفته بودم.
هر بار که چشمهام بسته میشد، صورت دخترم جلوی چشمم میاومد.
اینکه الان کجاست...
ترسیده یا نه...
گریه کرده یا نه...
و هر بار قلبم بیشتر از قبل درد میگرفت.
وقتی آفتاب طلوع کرد، دیگه تحمل نداشتم.
ساعت هنوز نه نشده بود که از جام بلند شدم.
تهیونگ، جونگکوک و آوا هم آماده بودن.
هیچکس صبحونه نخورد.
هیچکس حتی حرفی نزد.
ساعت ده صبح.
کلینیک قدیمی بوسان.
همون ساختمون لعنتی.
همون ساختمونی که پنج سال پیش زندگیم رو نابود کرده بود.
وقتی از ماشین پیاده شدم، پاهام لرزید.
تهیونگ کنارم ایستاد.
بدون حرف.
فقط دستم رو گرفت.
محکم.
انگار میدونست الان چقدر بهش نیاز دارم.
داخل کلینیک ساکت بود.
خیلی ساکت.
پرستاری ما رو تا اتاق انتهای راهرو برد.
و وقتی در باز شد...
دکتر هان اونجا نشسته بود.
موهاش سفیدتر شده بود.
صورتش پیرتر.
اما هنوز همون آدم بود.
همون مردی که پنج سال پیش آخرین بار دیده بودمش.
همون مردی که راز زندگی من رو میدونست.
اولین نفر تهیونگ جلو رفت.
_"آمِلیا کجاست؟"
صدای خشکش توی اتاق پیچید.
دکتر نگاهش کرد.
_"سالمه."
_"کجاست؟"
_"به موقع میبینیدش."
جونگکوک با عصبانیت مشتش رو روی میز کوبید.
_"دیگه بس کن!"
اتاق در سکوت فرو رفت.
دکتر چند ثانیه به همهمون نگاه کرد.
بعد نگاهش روی تهیونگ ثابت موند.
و آه بلندی کشید.
_"پنج سال پیش...
من بهت دروغ گفتم."
اخم تهیونگ عمیقتر شد.
_"چی؟"
دکتر آروم ادامه داد:
_"اون روز گفتم عمل انجام شده."
قلبم شروع کرد به تپیدن.
چون میدونستم قراره چی بگه.
اما تهیونگ نه.
اون هنوز نمیدونست.
هنوز هیچچیز نمیدونست.
_"اما حقیقت اینه که..."
صدای دکتر برای لحظهای لرزید.
_"من بچه رو سقط نکردم."
سکوت.
مرگبار.
سنگین.
تهیونگ حتی پلک هم نزد.
انگار مغزش جمله رو نفهمیده باشه.
_"چی گفتی؟"
دکتر نگاهش رو ازش برنداشت.
_"بچه زنده موند."
نفس توی سینهام گیر کرد.
تهیونگ یک قدم عقب رفت.
چشمهاش روی دکتر قفل شده بود.
_"نه..."
برای اولین بار صدای تهیونگ لرزید.
_"نه...
این غیرممکنه."
دکتر سرش رو پایین انداخت.
_"ممکنه."
_"پس بچه کجاست؟!"
فریادش کل اتاق رو لرزوند.
_"پنج ساله کجاست؟!"
اشک توی چشمهام جمع شد.
و بالاخره...
بعد از پنج سال پنهان کردن.
بعد از پنج سال سکوت.
بعد از پنج سال ترس.
سرم رو بلند کردم.
و به مردی نگاه کردم که هنوز نمیدونست.
هنوز نمیدونست هر روز کنار دخترش زندگی کرده.
هر روز صدای خندههاش رو شنیده.
هر روز دستش رو گرفته.
و نفهمیده.
دکتر به آرومی گفت:
_"همین نزدیکی."
تهیونگ نفسنفس میزد.
_"اسمش چیه؟"
اشکم پایین افتاد.
جونگکوک چشمهاش رو بست.
و دکتر...
آخرین حقیقت رو گفت.
_"آمِلیا."
جهان متوقف شد.
رنگ از صورت تهیونگ پرید.
کامل.
چشمهاش به سمت من چرخید.
مستقیم.
با ناباوری.
با شوک.
با هزار سؤال.
_"... سلین؟"
لبم لرزید.
اشکهام بند نمیاومدن.
و بعد از پنج سال...
فقط یک بار سر تکون دادم.
+"آره..."
صدایم شکسته بود.
+"آمِلیا دخترته..."
و سکوتی که بعد از آن جمله در اتاق نشست...
سنگینترین سکوت زندگیمان بود.
- ۴.۷k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط