از کودک فال فروش پرسیدم:

از کودک فال فروش پرسیدم:
چه میکنی؟
گفت از حماقت انسان ها تکه نانی در می آورم، اینها از منی که در امروز خودم مانده ام فردایشان را میخواهند!
حماقت انسان ها..🌿
دیدگاه ها (۱)

رهایم نکن خدابدون تو دنیا عجیب جای ترسناکی‌ست،چقدر می‌ترسم ب...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❹آدم باید پل‌ها را خراب کند، تا راه برگشتن نداشته...

سلام و احترام 🌹آدم‌های بزرگ قامتشان بلندتر نیست! خانه‌شان بز...

داستان عاشقانه جدید

اوایل که ساختمانِ رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نا...

---❖ خاندان روینتا ❖«خونِ ما از پادشاهی‌ها قدیمی‌تر است. جاد...

سلام و درود خدمت کاربران عزیز و گرامی ویسگون.دیشب خواب عجیبی...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل دوم: رقص با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط