تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
✓ باشه برید
ویو یونا
دستمو گرفت و به سمت طبقه دوم بردم و در اتاقی رو باز کرد که تزیین شده بود ، داخل هولم داد و درو بست و کتشو دراورد و دکمه های پیراهنشو باز کرد و به سمتم اومد
+چی... چیکار...میکنی
_ میخوام باهات بخوابم دیگه
+ من با قاتل مامانم نمیخوابم...
_ میخوای بدونی چرا مامانتو کشتم ؟ اون زمان همیشه دلش میخواست منو اغوا کنه ، مشکل از اون بود که با ۲۵ سال سن و یه دختر ۹ ساله میخواست برادر زاده ی ۲۰ ساله ی شوهرشو اغوا کنه ، اما من قبول نکردم ولی اون هر*زه با بابام خوابید ، کاری کرد مامانم روانی بشه ، منم خواستم تلافی کنم پس بهش تجا*وز کردم و اونو کشتم و چه بهتر که دیدیش ، منم تحمل کردم ولی مادر مرد اما مادر من مجبور به تحمل این زندگی کرد ، الان تو یه تیمارستان بستریه میفهمی ؟ اونم بخاطر اون زنیکه هر*زه
قطره اشکی از چشمام سر خورد
+ با اینکه خودت میدونستی چه دردی داره ، با منم اینکارو کردی، تو روانی هستی تو یه آشغالی عوضی ( با داد) چطور تونستی هق هق چطور تونستی با مادرم اینکارو کنی روانی هق هق
سیلی محکم تر از بار قبل توی صورتم کوبید و روی زمین افتادم ، لبم رو پاره کرده بود...
_ مگه بهت نگفتم اشک نریز ها ؟ بهت نگفتم ها ؟ بهت نگفتم دختره ی هر*زه ؟
موهامو گرفت و کشید و چند لگد توی شکمم کوبید که در با شتاب باز شد و خانوم بزرگ آخرین کسی بود که دیدم ، و بعدش تاریکی...
با صداهای آشنا و غیر اشنایی سعی کردم چشمامو باز کنم
اجوما: حالشون خوبه خانوم جان نگران نباشید به بادیگارد گفتم برن براشون از داروخانه یه پماد بگیرن که رد کبودی هارو از بین ببره
✓ خیلی خوب ممنونم میتونی بری
بعد از رفتن اون اجوما چشمام رو باز کردم که خانم بزرگ به سمتم اومد و دستمو گرفت
✓ الهی من فدات بشم دخترکم ، ببخشید زودتر نیومدم...
+خودت رو ناراحت نکن مامان جانم
_ مارو تنها میزاری خانوم بزرگ؟
✓ تنها بزارم دوباره بیوفتی به جونش؟
_ نمیکنم مامان بزرگ برو میخوام از دلش در بیارم
✓ کاش راست بگی....
با رفتن خانوم بزرگ روی تخت کنارم دراز کشید و دستاشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو توی گردنم فرو برد
_ یکم زدمت عزیزم چرا تا صبح بیهوش بودی؟
+ ازت متنفرم...
_ هر چقدر بزنمت آدم نمیشی نه ؟ اشکال نداره من که میدونم از لمس شدن توسط من نفرت داری، پس اماده باش چون قراره بیشتر از قبل لمست کنم.....
✓ باشه برید
ویو یونا
دستمو گرفت و به سمت طبقه دوم بردم و در اتاقی رو باز کرد که تزیین شده بود ، داخل هولم داد و درو بست و کتشو دراورد و دکمه های پیراهنشو باز کرد و به سمتم اومد
+چی... چیکار...میکنی
_ میخوام باهات بخوابم دیگه
+ من با قاتل مامانم نمیخوابم...
_ میخوای بدونی چرا مامانتو کشتم ؟ اون زمان همیشه دلش میخواست منو اغوا کنه ، مشکل از اون بود که با ۲۵ سال سن و یه دختر ۹ ساله میخواست برادر زاده ی ۲۰ ساله ی شوهرشو اغوا کنه ، اما من قبول نکردم ولی اون هر*زه با بابام خوابید ، کاری کرد مامانم روانی بشه ، منم خواستم تلافی کنم پس بهش تجا*وز کردم و اونو کشتم و چه بهتر که دیدیش ، منم تحمل کردم ولی مادر مرد اما مادر من مجبور به تحمل این زندگی کرد ، الان تو یه تیمارستان بستریه میفهمی ؟ اونم بخاطر اون زنیکه هر*زه
قطره اشکی از چشمام سر خورد
+ با اینکه خودت میدونستی چه دردی داره ، با منم اینکارو کردی، تو روانی هستی تو یه آشغالی عوضی ( با داد) چطور تونستی هق هق چطور تونستی با مادرم اینکارو کنی روانی هق هق
سیلی محکم تر از بار قبل توی صورتم کوبید و روی زمین افتادم ، لبم رو پاره کرده بود...
_ مگه بهت نگفتم اشک نریز ها ؟ بهت نگفتم ها ؟ بهت نگفتم دختره ی هر*زه ؟
موهامو گرفت و کشید و چند لگد توی شکمم کوبید که در با شتاب باز شد و خانوم بزرگ آخرین کسی بود که دیدم ، و بعدش تاریکی...
با صداهای آشنا و غیر اشنایی سعی کردم چشمامو باز کنم
اجوما: حالشون خوبه خانوم جان نگران نباشید به بادیگارد گفتم برن براشون از داروخانه یه پماد بگیرن که رد کبودی هارو از بین ببره
✓ خیلی خوب ممنونم میتونی بری
بعد از رفتن اون اجوما چشمام رو باز کردم که خانم بزرگ به سمتم اومد و دستمو گرفت
✓ الهی من فدات بشم دخترکم ، ببخشید زودتر نیومدم...
+خودت رو ناراحت نکن مامان جانم
_ مارو تنها میزاری خانوم بزرگ؟
✓ تنها بزارم دوباره بیوفتی به جونش؟
_ نمیکنم مامان بزرگ برو میخوام از دلش در بیارم
✓ کاش راست بگی....
با رفتن خانوم بزرگ روی تخت کنارم دراز کشید و دستاشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو توی گردنم فرو برد
_ یکم زدمت عزیزم چرا تا صبح بیهوش بودی؟
+ ازت متنفرم...
_ هر چقدر بزنمت آدم نمیشی نه ؟ اشکال نداره من که میدونم از لمس شدن توسط من نفرت داری، پس اماده باش چون قراره بیشتر از قبل لمست کنم.....
- ۱۱.۳k
- ۰۴ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط