خاطرات ناتمام

خاطرات ناتمام
Part4

حرفاشو با ملایمت و شمرده شمرده میزد..
جوری که حتی نمیشد رو حرفش نه اورد...

سویی لبخندی زد ..:
+جونگ هه!!!!تو از بابامم محافظه کار تری... با این فرق که اگه اون بهم بگه حسِ لجبازیم نمیزاره به حرفش گوش کنم...

_یعنی الان قراره به حرفِ من گوش کنی؟

سری تکون داد زیر لب گفت:
+شاید.. اره.. شاید؛ نه...

قهقهه جونگ هه بلند شد... پشت بندش صدای آرومش تو گوشِ سویی پیچید:...
_واقعا که لجبازی..

موهاشو کنار زد و دراز کشید و با صدای خسته ای حرفشو به زبون اورد:
+خب دیگه کاره دیگه ای نداری میخوام استراحت کنم..

_نه فعلا...

گوشی رو خاموش کرد و روی عسلی مقابل گذاشت..
خیلی خسته بود اما از کوفتگی زیاده بدنش نمیتونست بخوابه( بد ترین موقعیت ممکنننن!!!!)

پلکاشو روی هم گذاشت و بعد از چند ثانیه دوباره بازشون کرد ..اما....به یکباره،
. فضا تاریک شد...نه از اون تاریکی‌های ساده… از اون‌هایی که انگار توی چشم‌هات نشسته، نه دور و برت....
صدا های عجیبی از دور بر بلند شد... صدا اولش شبیه وز وز یه چراغ سوخته...
.... بعد کم‌کم نزدیک شد به صدایی مثل موتور ماشین

انقد عجیب بود که حتی نمیدونست خوابه یا بیدار... فقط یه حس آشنا توی ذهنش سنگینی می‌کرد… مثل وقتی که قراره یه چیزی یادت بیاد اما ذهنت جلوش دیوار کشیده....
از بین اون تاریکیا یهو یه ملودی آشنا بلند شد که انگار قبلاً هم جایی شنیده بودش، ولی نمی‌تونست به یاد بیاره کجا!!
گوشاش گرم اون ملودی ناشناخته شده بود، اما صدای ترمز ماشین و پشت بندش صدای گوش خراشِ، کشیده شدنِ لاستیکا روی آسفالت باعث شد دیگه نتونه توجهی به اون ملودی خاص بکنه...
بغضه خفه کننده ای راه گلوشو بست و بعد از اون
قطره اشکی از گوشه چشمش سر خورد پایین...
این حس های آشنا باعثش بودن...
راه گلوش به ندرت سنگین شد و نفس کشیدن سخت..
سعی میکرد دم های عمیقی بگیره اما سخت تر از تصور بود.. نمی‌تونست!
دستشو به سینش رسوند چشمای اشکی شو بهم زد..
وقتی چشماشو باز کرد دیگه اثری از اون تاریکی مطلق نبود!
نفس های پی در پِیش رو بیرون فرستاد ، و بعد دستشو روی قلبش گذاشت و چشماشو بست تا آروم بگیره..
_خوبی؟

با شنیدن صدا هول زده سر جاش نشست و تازه متوجه مردی شد که روی کاناپه مقابلش نشسته...
یه دستش ماگ بود و یه دست دیگه اش گوشی ... اما نگاهش؟
با ابروهای درهم رفته اش به سویی نگاه میکرد...
انقد شوکه شده بود که زبونش نمیچرخید تا حرف بزنه..
حتی نمیتونست نگاهشو ثابت نگه داره..
+م..من...

دوباره نفسش تنگ شد..
سرشو پایین انداخت دستشو رو سینش گذاشت...
در حال تقلا کردن برای رسیدن اکسیژن به ریه هاش بود..
انگار که تهیونگ متوجه حالِ بَدش شد...
موبایل و لیوان دستشو رو میز رها کرد و روی کاناپه با فاصله کمی از اون دختر نشست ...
دست زیر چونش برد و سرشو بالا اورد..
_ببینمت...

حتی تو این موقعیتم خونسرد تر از همیشه بود..!
درحالی که با نگاهِ سنگینش صورت سویی رو بررسی میکرد؛ دستش آهسته جلو اومد و مچ اون دختر رو گرفت ..
با دست دیگه اش، دوتا انگشتشو گوشه مُچش دقیقا جایی که میشه نبض رو احساس کرد قرار داد و دوباره مثل قبل به چشمای مقابلش خیره موند...
دیدگاه ها (۰)

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

### پارت دوم: از سکوت تا لب‌هاسکوت سالن تمرین حالا دیگه سنگی...

پارت سوم شروعی دوباره

دید پنهان انفجار اشکار

Destiny part 10

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁹. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.اما بالاخره نگاهش...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۵🦋)✥(ویو لوین کاترین)خوابم نمیومد...حتی یه ذر...

محموله چی بود؟ احتمالا مواد بود. ولی چرا این باند باید یه مو...

پارت دوم رمانم حمایت کنین لطفا جینگولیا

جونیا واقعاً ریل‌ترین پاریتاست 😭🤍 صدای جونیا یه چیز دیگه‌ست؛...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط