روزی کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود و ه

روزی کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد!

خرگوشی از آن جا عبور می کرد
از کلاغ پرسید: آیا من هم می توانم مانند تو تمام روز را به بیکاری و استراحت بگذرانم؟

کلاغ حیله گرانه گفت :
البتّه که می تونی..!خرگوش کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد ، ناگهان روباهی از پشت درخت جَست و او را شکار کرد

کلاغ خنده زنان گفت :
برای این که مفت بخوری و بخوابی و هیچ کاری نکنی باید این بالا بالا ها بنشینی ...
دیدگاه ها (۰)

عشقی گمشده در تاریکی جنگل پارت ۱۰ (از زبان راوی )چند ساعتی ب...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴ویو میکا_____سه روز از ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

007-پنهان در مه - پارت ۸۴

حکایت همچنان باقیست

تلنگرررر و تفکررر حال این روزهاای جامعه مااا

#داستان_شب...روزی کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیک...

#حکایت روزی کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود...

روزی کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود و هیچ ...

#حکایت کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود و هی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط