═════════

═════════
#داستان


شیطان نشسته بود بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمی‌داشت. گفتم: «ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده‌ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده‌اند.»
شیطان گفت: «خود را بازنشسته کرده‌ام، پیش از موعد.»
گفتم: «به راه عدل و انصاف بازگشته‌ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می‌زنی؟»
شیطان گفت: «من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسان‌ها، آنچه را من شبانه به ده‌ها وسوسه پنهانی انجام می‌دادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام می‌دهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟»
شیطان در حالی که بساط خود را برمی‌چید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: «آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمی‌دانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا می‌تواند فرا رود و گرنه در برابر آدم به سجده می‌کردم.»
دیدگاه ها (۳)

بار مثل هر شب شلوغ بود؛ نورهای قرمز و بنفش روی دیوارها می‌رق...

پارت ششم | خط قرمزاز آن روز به بعد، رفتار جونگ‌کوک تغییر کرد...

پارت ۳۳ — «بهایی که برای یک تصمیم گذاشته بودند»چند روز بعد، ...

البته که قبلا حضرت اقا فرمودن مراقب گوشهایتان در مقابل

تکاپو پارت 102: چرا نمیتونم حلش کنم؟... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍دیمیتریوس ...

»»» آیه ی روز :**************(ارسال شده توسط برنامه ی «قلم ق...

پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤سال‌ها گذشت.خانه‌ای که روزی پر از ص...

پارت۱ویو ات صبح از خواب بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم. دیرم ...

White Lotus | Part 32یک هفته بعد...تصمیمشان قطعی شد.نه دعوای...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :وَإِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط