رمان:

رمان:
 💋 سزاوار مرگ 💋
         به قلم:
  👸 رز و رزان 👸

   👈 فصل سوم👉

من تا 2دقیقه به صندلیش زل زده بودم با چشمایی که اشکاش بدون کنترل سرازیر میشد . داشتم تلاش میکردم که کم کم راه برم که بالاخره تونستم بلند شم و سرپا وایسم ولی با یه دستم اشکامو پاک میکردمو با اون یکی صندلیو گرفته بودم که بالاخره راه افتادم و وقتی از در خارج شدم بارون انقدر شدید بود که تا دوقدم برداشتم خیس شدم و به سمت پارک رفتم ملیس با چتر سیاهش منتظر من بود منو که با اون قیافه دید چترو ول کرد و اومد سمتم دستاشو گذاشت رو دو طرف صورتم و با بغض گفت :(( الناااا ، النننننا ، چت شده ، جواب بده چت شده ؟)) به زور گفتم :(( ازدواج میکنه ، ازدواج میکنن .)) و همون لحظه غش کردم ... و بالاخره  با بوی خفه کننده الکل به هوش اومدم و دیدم همه جا سفیده و فقط ملیس بالا سرم بود صدای دستگاهی که صدای ضربان قلبمو پخش میکرد هم میومد تا چشام کامل باز شد دیدم یه سرم به دستم وصله ، احساس میکردم بدنم کوفتس مثل آدمی که از بلندی افتاده زمین . به ملیس نگاه کردم و دیدم داره گریه میکنه ، گفتم :(( تو چرا گریه میکنی نامزد تو که ولت نکرده این منم که بدبخت شدم ، منم من!)) ملیس گفت :((چرا گریه نکنم ؟ تو مثل خواهرمی .)) جواب دادم :(( بودم ، میفهمی بودم ، الآن من مال هیچکس نیستم ، خواهر هیچکس نیستم ، بچه هیچکس نیستم ، حتی دیگه مال خودمم نیستم .)) همه اینارو با یه کمی جیغ میگفتم . ملیس گفت :(( نه اشتباه نکن ، الآن خیلیا هستن که واسشون ارزش داری !)) با صدای بلند گفتم :(( کی ؟ کی ؟؟ اون از سام که اونجوری ولم کرد ، اون از الناز که همش به فکر غر غر کردن سر منه و تمام حواسش به ارسلانه ، اون از مادرم که عزیز دلش فقط و فقط النازه منو آدم فرض نمیکنه ، من تنها واسه پدرم عزیز بودم که اونم رفت میفمی رفت ..)) جوابمو با صدای تقریبا بلندی داد :(( واسه من ارزش داری میفهمی من مادرم 1 ساله مرده ، پدرمم که از وقتی بچه بودم ندیدم ، میبینی که فامیلی هم ندارم نه خواهری نه بردادری ، حالا به خودت میگی بدبخت؟؟ من از دار دنیا فقط تو و زانیار(نامزد ملیس) رو دارم .)) نتونستم تو جوابش چیز خواصی بگم ولی گفتم:((من کی مرخص میشم ؟)) گفت :((فردا صبح .)) تا فردا صبح با هیچکس حرفی نزدم . صبح شده بود صدای غرغر و حرف میشنیدم چشامو که باز کردم دیدم بعله... مامان و الناز و آرشاوین هم اومدن ملیس هم توضیح داشت میداد ولی تا من چشامو که باز کردم دیدم همه حمله ور شدن به سمتم و تا اومدن بهم دست بزنن جیغ زدم تا ازم دور شن ...
بعد از اینکه دکتر گفت:((مرخصی ، میتونی بری.)) به زور بلندم کردن و منو تو BMW سیاه آرشاوین گذاشتن منو مامان عقب نشستیم ، الناز و آرشاوین هم جلو ، مامان یه بغضی تو صداش بود ولی گریه نکرد تا من آروم باشم .
النازم دست از غرغرای متداولش بر نمیداشت :(( من از اول گفتم به این پسره رو نده ، هی قربون صدقش رفتی ، اون اگه عاشق واقعی بود زود تر از اینکه 2 سال کامل شه میومد خواستگاریت ، مثل منو آرشاوین .)) صدامو گذاشتم رو سرمو گفتم :(( جرآت داری دوباره بگو تو فکر کردی تو و آرشاوین همو دوست داشتید اون موقع ؟؟ درد و دلات و یادمه ، آدم با 1ماه نمیتونه شوهرشو واسه یک عمر زندگی انتخاب کنه . تو و آرشاوین اتفاقی ارسلان به دنیا آورید وگرنه قبل وجود ارسلان همو دوست نداشتید .)) الناز اعصبانی شد:(( حرف دهنتو بفهم عوضی اصلن حقت بود که سام ولت کرد با این اخلاق سگیت آشغال بیشعور .)) مامان پا در میونی کرد :(( بس کن الناز این الآن حالش خوب نیست باهاش بحث نکن..)) دو دقیقه گذشت من سرمو تکیه داده بودم به صندلی شیشه هم تا ته پایین بود و اشکام بدون کنترل فرو میریخت ، که یهو الناز گفت :(( آرشاوین کار خوبی کردی ماشینو رنگ مشکی زدی قشنگ تر از سفیده .)) من پوزخندی وسط گریه زدم و گفتم :(( آره آرشاوین قشنگه خیلی رنگش با رنگ قبلم یکیه.)) تا الناز اومد غر بزنه به آرشاوین گفتم :(( بزن بغل آرشاین .)) آرشاوین گفت:(( آخه چرا ؟! )) گفتم :(( کاریت نباشه .)) مامانم گفت :(( دخترم تو الآن حالت خوب نیست کار دست خودت میدیااا .)) با صدای بلندی گفتم :(( اه بسه بزن بغل .)) پیاده شدم شروع کردم به قدم زدن با پالتوی سیاهم و پوتین های لژ دار . دوست نداشتم به خونه برگردم . یهو اونور خیابونو دیدم متوجه اون کافه همیشگی شدم خواستم برم و یه قهوه بخورم .
رفتم داخل :
مستقیم به سمت آخرین میز و صندلی رفتم اما دو تا قهوه سفارش دادم ، حالم بدجور گرفته بود ؛ یه بغضی تو گلوم بود که بدجور اذیتم میکرد میخواستم جیغ بزنم و گریه کنم ، نمیتونستم گریه کنم چون باورم نمیشد سام اینکارو کرده باشه !! اما نه حق
دیدگاه ها (۱)

چند پارتی (درخواستی)

رمان

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 169♡⁠。⁠)⁩اشكم ب...

باورتون میشه چند شب پیش خواب دیدم کنار یه پسر جذاب رو پشت بو...

رمان دخت من

shede and shineپارت 3با صدای داد یه نفر بیدار شدم ......رفتم...

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط