پارت:¹
پارت:¹
°
°
°
°
°
باران با بیرحمی به پنجرههای بلند عمارت جئون میکوبید؛ انگار آسمان هم میخواست به ا/ت هشدار دهد که پا گذاشتن به این عمارت، یک اشتباه برگشتناپذیر است. ا/ت روی صندلی چرمیِ سردی در سالن اصلی نشسته بود. دستهایش را زیر میز پنهان کرده بود تا لرزشِ انگشتانش دیده نشود.
او ده سال پیش، پسر بچهای را میشناخت که در باغِ عمارتِ قدیمی، زیر باران برایش گلهای وحشی میچید. اما مردی که حالا مالکِ آن عمارت بود، هیچ شباهتی به آن پسربچه نداشت.
صدایِ خشک و ریتمیکِ قدمهایی که از راهرو میآمد، سکوتِ مرگبار سالن را شکست. ا/ت سرش را بلند نکرد، اما سنگینیِ نگاهِ جونگکوک را روی پوستش حس میکرد. او درست مقابل ا/ت ایستاد، اما حرفی نزد. بویِ تلخِ سیگار برگ و ادکلنِ سردش، تمام فضای تنفسی ا/ت را پر کرد.
جونگکوک با صدایی که مثل کشیده شدنِ چاقو روی فلز بود، گفت:
«نگاهم کن، ا/ت. قرار نیست اینجا مثل یک مهمانِ غریبه باهات رفتار کنم.»
ا/ت به آرامی سرش را بالا آورد. چشمانِ جونگکوک مثل اقیانوسی یخزده بود؛ تاریک، عمیق و بهشدت ترسناک. او یک دستش را در جیب شلوارش گذاشت و با دست دیگر، چانهی ا/ت را با فشاری که درد خفیفی ایجاد میکرد، به سمت بالا هدایت کرد.
جونگکوک با لبخندی که ذرهای گرما در آن نبود، زمزمه کرد:
«ده سال دوری... زمانِ طولانیایه برای اینکه یادت بره کی صاحبِ قلبته. تو فکر کردی فرار کردی، نه؟ فکر کردی اون دنیا، لایِ اون کتابها و درسها، میتونی از سرنوشتی که برات نوشتم فرار کنی؟»
او صورتش را به صورتِ ا/ت نزدیکتر کرد، طوری که گرمای نفسهایش روی گونههای یخزدهی ا/ت مینشست.
«قوانین اینجا خیلی سادهست. اگه بخوای برام بازی کنی، برنده میشی. اگه بخوای نافرمانی کنی...»
مکث کرد و انگشتانش را با خشونتِ آرامی روی گردن ا/ت لغزاند و دقیقاً روی نبضش متوقف شد.
«...یادت میآرم که چطور میشه از درد، لذت ساخت. از امشب، تو دیگه حق نداری بدون اجازه حتی نفس بکشی.»
ا/ت طعمِ تلخِ ترس را در گلویش حس کرد. او میدانست که دیگر هیچ راهی برای بازگشت به زندگیِ عادیاش ندارد. او در چنگالِ کسی اسیر بود که عشقش، شباهت عجیبی به یک مجازاتِ ابدی داشت.
اینم پارت اول اگه خوشتون اومد آدامش میدم
فعلن چون پارت اوله شرایط نمیدم
°
°
°
°
°
باران با بیرحمی به پنجرههای بلند عمارت جئون میکوبید؛ انگار آسمان هم میخواست به ا/ت هشدار دهد که پا گذاشتن به این عمارت، یک اشتباه برگشتناپذیر است. ا/ت روی صندلی چرمیِ سردی در سالن اصلی نشسته بود. دستهایش را زیر میز پنهان کرده بود تا لرزشِ انگشتانش دیده نشود.
او ده سال پیش، پسر بچهای را میشناخت که در باغِ عمارتِ قدیمی، زیر باران برایش گلهای وحشی میچید. اما مردی که حالا مالکِ آن عمارت بود، هیچ شباهتی به آن پسربچه نداشت.
صدایِ خشک و ریتمیکِ قدمهایی که از راهرو میآمد، سکوتِ مرگبار سالن را شکست. ا/ت سرش را بلند نکرد، اما سنگینیِ نگاهِ جونگکوک را روی پوستش حس میکرد. او درست مقابل ا/ت ایستاد، اما حرفی نزد. بویِ تلخِ سیگار برگ و ادکلنِ سردش، تمام فضای تنفسی ا/ت را پر کرد.
جونگکوک با صدایی که مثل کشیده شدنِ چاقو روی فلز بود، گفت:
«نگاهم کن، ا/ت. قرار نیست اینجا مثل یک مهمانِ غریبه باهات رفتار کنم.»
ا/ت به آرامی سرش را بالا آورد. چشمانِ جونگکوک مثل اقیانوسی یخزده بود؛ تاریک، عمیق و بهشدت ترسناک. او یک دستش را در جیب شلوارش گذاشت و با دست دیگر، چانهی ا/ت را با فشاری که درد خفیفی ایجاد میکرد، به سمت بالا هدایت کرد.
جونگکوک با لبخندی که ذرهای گرما در آن نبود، زمزمه کرد:
«ده سال دوری... زمانِ طولانیایه برای اینکه یادت بره کی صاحبِ قلبته. تو فکر کردی فرار کردی، نه؟ فکر کردی اون دنیا، لایِ اون کتابها و درسها، میتونی از سرنوشتی که برات نوشتم فرار کنی؟»
او صورتش را به صورتِ ا/ت نزدیکتر کرد، طوری که گرمای نفسهایش روی گونههای یخزدهی ا/ت مینشست.
«قوانین اینجا خیلی سادهست. اگه بخوای برام بازی کنی، برنده میشی. اگه بخوای نافرمانی کنی...»
مکث کرد و انگشتانش را با خشونتِ آرامی روی گردن ا/ت لغزاند و دقیقاً روی نبضش متوقف شد.
«...یادت میآرم که چطور میشه از درد، لذت ساخت. از امشب، تو دیگه حق نداری بدون اجازه حتی نفس بکشی.»
ا/ت طعمِ تلخِ ترس را در گلویش حس کرد. او میدانست که دیگر هیچ راهی برای بازگشت به زندگیِ عادیاش ندارد. او در چنگالِ کسی اسیر بود که عشقش، شباهت عجیبی به یک مجازاتِ ابدی داشت.
اینم پارت اول اگه خوشتون اومد آدامش میدم
فعلن چون پارت اوله شرایط نمیدم
- ۱.۳k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط